خاطراتي از زبان يکي از کهنه سربازان و فرماندهان جنگ تحميلي، سرهنگ پاسدار حميد قبادي متولد کوهدشت لرستان:
در شب 67/4/22 حمله بچه هاي گردان انبيا و مالک اشتر شروع شد. آنها در ساعت 2 بعد از نيمه شب توانستند به ارتفاعات مرتفع سورکوه نزديک شوند و درگيري آغاز شد .نيروهاي گردان مالک اشتر توانستند يکي از قله هاي نزديک به قله هاي اصلي 2195 را به تصرف کامل در آورند و تا طلوع آفتاب در آن مستقر شدند، اما به دليل استقرار دشمن بر روي ارتفاعات چپ و راست منطقه و درگيري، در اوايل صبح مجبور به عقب نشيني شدند .جنازه احمد قاسم زاده، معاون گردان انبيا که در آن عمليات شهيد شده بود، به عقب منتقل شد. با گذشت 48 ساعت، گردان هاي ابوذر، کربلا و کميل هم به جمع بچه ها اضافه شدند .سرانجام دشمن متوقف و منطقه نسبتاً آرام شد.
عراقي ها در منطقه دشت شيلر، ارتفاعات هزار قلعه وکاني مانگا در حوالي شهر پنجوين عراق با نيروهاي ارتش درگير شدند. مأموريت جديد لشگر 57 کمک به ارتش براي مقابله با تحرکات ارتش عراق بود. باز هم با گردان ها و واحد هاي پشتيباني، به همراه فرمانده و جانشين لشگر و تعدادي از بچه هاي اطلاعات و عمليات به سمت خطوط درگيري ارتش با عراقي ها حرکت کرديم. وقتي رسيديم، بعضي مناطق و ارتفاعات توسط عراق اشغال شده بود و بخشي از امکانات ارتش از جمله تعدادي از تانکهاي زرهي به جا مانده بودند. درگيري در ارتفاعات لري ادامه داشت و بالگردهاي دشمن بشدت مقاومتهاي نيروهاي ارتشي را جواب مي دادند. مشخص بود که ارتش دستور استقرار در خطوط مرزي را دريافت کرده بود. اما فشار عراقي ها بسيار زياد بود. درگيري عراق با ارتش در ارتفاعات کنگرک بسيار شدت داشت و واقعاً ديدني بود. به کمک شهيد حميد ابراهيمي و شهيد داريوش مرادي و چندين نفر ديگر به همراه چند نفر از نيروهاي ارتش چند تانک به جا مانده خودي را به عقب منتقل کرديم .خط مرزي ايران و عراق در آن منطقه روي ارتفاعات آسمان بين و مناطق مجاور آن بود. فرمانده لشگر پدافند از آسمان بين ومناطق مجاور را به دو گردان کميل وکربلا واگذار کرد تا اينکه با آرايش مناسب گردانهاي ما و برادران ارتشي و استقرار در خطوط مرزي، منطقه عمومي شيلر تثبيت شد .
روز 27 تير ماه 67 نيروهاي ارتش در حال تخليه مناطق و ارتفاعات داخل خاک عراق بودند تا در مناطق صفر مرزي مستقر شوند. ما هم مأمور شديم تا کمک کنيم که ادوات و امکانات کمتري به دست عراقي ها بيفتد .
ساعت 2 بعد از ظهر بود که متوجه شدم سربازهاي ارتشي تيراندازي هوايي مي کنند. به سمت آنها رفتم و موضوع را پرسيدم، گفتند که اخبار ساعت 2 بعد از ظهر اعلام کرده که ايران قطعنامه 598 سازمان ملل براي اتمام جنگ را پذيرفته است .
بي اختيار روي زمين نشستم. حرارت بدنم به سرعت بالا رفت و صورتم خيس عرق شد. داشتم خفه مي شدم. تنها درمان دردم رها کردن بغضي بود که گلويم را بشدت فشار مي داد. در گوشه اي به دور از چشم ديگران نشستم و بلند بلند گريه کردم به ياد روزها و سالهاي دفاع مقدس، فکر مي کردم و به ياد شهدا گريه مي کردم تا اينکه پيام امام(ره) را گوش کردم و به عنوان يک تکليف الهي راضي به رضاي خدا شدم .
دو روز در حالت بلاتکليف بوديم و... روز سي ام تير ماه به همراه فرمانده لشگر حاج نوري و چند نفر ديگر به سمت کرمانشاه حرکت کرديم و فردا صبح مأموريت جديد را دريافت کرديم. حالا بايد به سمت شهر قصر شيرين و سر پل ذهاب مي رفتيم و...!
* چرا امام(ره) اين قدر ناراحت است؟
خاطرات اسير آزاده، مهندس اسدا... خالدي از لحظاتي که خبر پذيرش قطعنامه 598 را در اسارت مي شنود:
اطلاعيه... اطلاعيه... اين واژه ديوانه مان کرده بود، مانند پتکي تو سرمان کوبيده مي شد دلمان را هزار راه مي برد مغزمان پر مي شد از فکرهاي عجيب و غريب. همه نگراني ها از طرف امام(ره) بود گوينده تلويزيون شکنجه و فشار را به نهايت رسانده بود کم مانده بود صفحه تلويزيون را خرد کنم. جانمان به لبمان رسيده بود که خبر داده شد.
* پذيرش قطعنامه 598 توسط امام خميني(ره) مثل سنگ سر جايمان مانديم. چشمهايمان کوبيده شده بود به صفحه تلويزيون. امام عزيز قطعنامه را پذيرفته بود .صداي گريه بچه ها بلند شد. همه تو خودشان مچاله شدند. دو شبانه روز سخنان امام پخش مي شد، آنچه بيشتر تکرارش مي کردند اين جمله بود:
- پذيرش قطعنامه برايم از نوشيدن زهر بدتر بود ...
تحمل اين جمله برايمان که مدتها جنگيده بوديم و مدتها در چنگال عفلقي ها اسير بوديم، بسيار سنگين بود. تمام فکرم را اين جمله پر کرده بود.
- چرا امام اين قدر ناراحت است؟ ... در جبهه ها چه گذشته است ؟...چرا آتش بس... هرگز تصورش را نمي کردم ... با اين حال هر چه امام بگويد، همان است... ما سربازان او هستيم...
پايکوبي عراقي ها دوباره شروع شد. اين بار ديوانه تر و وحشيانه تر. خود را پيروز ميدان مي دانستند و ما به آزادي فکر مي کرديم. پنجاه روز گذشت تا روز آتش بس فرا رسيد. عراقي ها مردند، ولي شادي ما را نديدند .شادي ما نماز وشکر و دعا بود. عراقي ها فحش را بسته بودند به نافمان. فقط نگاهشان مي کرديم؛ ديوانه شده بودند .
هنوز آتش بس نشده بود که خبر عمليات چلچراغ يا همان عمليات مرصاد رسيد. منافقين به دست و پا افتاده بودند. تلويزيون عراق هم از پيشرفتهاي آنها مي گفت. مي خواستند يک شبه کرمانشاه را بگيرند. قدم دوم تهران بود. البته با پشتيباني بعثي هاي نامرد در روز هاي آتش بس...
جمعه ششم شهریور 1388
پذيرش قطعنامه 598 و بازخواني خاطرات حمید قبادی
نوشته شده توسط سجاد sajad در 7:46 بعد از ظهر
|

