![]()
يكي از كساني كه در دفاع مقدس نقشآفريني كرد، «فتح الله همتي» معروف به «دايي همت» بود كه پل چوبي جاده سوسنگرد ـ بستان را ساخت. اين پل 85 متري كه بعدها به پل «دايي همت» معروف شد، براي عمليات امام مهدي (عج) خيلي كمكمان كرد.
جهاد، جهاد مردمي بود و همه دست به كار شده بودند تا خوب دفاع كنند؛ يكي از كساني كه در دفاع مقدس نقشآفريني كرد، «فتح الله همتي» معروف به «دايي همت» بود كه پل چوبي جاده سوسنگرد ـ بستان را ساخت. اين پل اولين راه بين رودخانه در جبهههاي حق عليه باطل بود.
پل دايي همت
«كاظم پديدار» از رزمندگان و حماسهسازان سوسنگرد در گفتوگو با خبرنگار ايثار و شهادت فارس نحوه ساخت پل «دايي همت» را روايت ميكند: عراقيها در ماههاي ابتدايي جنگ تحميلي دور تا دور سوسنگرد، موضع گرفته بودند.
ما پشت رودخانه در پدافند بوديم و عراقيها مقابل ما بودند؛ براي انجام برخي مأموريتها بايد با قايق به آن طرف رودخانه ميرفتيم؛ قبل از اجراي عمليات «امام مهدي(عج)» در اسفند 1359 و حضور گسترده نيروها در منطقه، امكان عبور از رودخانه با قايق وجود نداشت و بايد براي جابجايي گسترده نيروها كاري ميكرديم.
دايي همت از خرمآباد به منطقه اعزام شده بود كه نجار هم بود، گفت «بايد يك پل روي رودخانه بزنيم»؛ عرض رودخانه تقريبا 85 متر بود؛ او براي ساخت پل، سيم بوكسل آورد و از اين طرف رودخانه به آن طرف كشيد و شروع كرد به ريختن بتن روي زمين تا سيم بوكسل محكم در زمين نگه دارد. آب رودخانه هم زياد بود و با قايق ميرفتيم و سيم بوكسل را جابهجا ميكرديم.
هنگامي كه دايي همت كار ميكرد، دشمن بمب و گلوله به طرف ما ميريخت؛ هنوز سيم بوكسل كاملاً وصل نشده بود كه خمپارهاي در اطراف ما به زمين خورد و تعدادي از ما مجروح شديم؛ يك سرباز هم از ناحيه دستش مجروح شد اما در هر صورت اين سيم به دو طرف وصل شد.
براي ساختن پل، تختههاي سه متري درست كرديم و دايي همت و بچهها اين تختهها را با سيم به هم وصل كردند؛ بالاخره اين پل 85 متري ساخته شد و براي اينكه روي آب خيلي تكان نخورد، غواصهايي داخل رودخانه رفتند و اين پل را از پايين با سيم بوكسل به كف رودخانه وصل كردند.
اين پل در عملياتهاي متعددي از جمله «امام مهدي(عج)» مورد استفاده قرار گرفت؛ بعدها هم كه صداميها از ما فاصله گرفتند، يك پل خاكي در آنجا ساخته شد.

سال 41 توی روستای منهوش در سی کیلومتری شهرستان شوشتر به دنیا آمدم. دوران راهنمایی را در شوشتر طی کردم. وقتی سال اول دبیرستان را خواندم، رفتم اهواز و یک سال آنجا ماندم اما نتوانستم آنجا زیاد دوام بیاورم. برگشتم شوشتر و دیپلم گرفتم. در بحبوحه جریانات انقلاب همراه بقیه مردم راهپیمایی و تظاهرات میکردم. یادم هست در آخرین راهپیمایی شاخص شوشتر به حمله شهربانی و تصرف آن انجامید، شرکت کردم.
بعد از پیروزی انقلاب چه کردید؟
در کنار بقیه مردم شهر در مراسمهای مختلفی که در مسجد حضرت رسول(ص) انجام میشد، شرکت میکردم. سال 59 وقتی که دیگر دیپلمم را گرفته بودم به خاطر عشق و علاقه زیادی که به بچههای سپاه داشتم، رفتم و در دی ماه همان سال یعنی چند ماه بعد از شروع جنگ به عضویتش درآمدم. دورۀ هفده آموزش سپاه را در پادگان شهید غیور اصلی گذراندم. آن دوره، تنها دورهای بود که بچههایش موفق شدند به زیارت حضرت امام(ره) مشرف شوند.
در کدام واحد در سپاه مشغول شدید؟!
بعد از زیارت حضرت امام(ره)، هر کس برگشت سپاه شهرستان خودش، من هم رفتم شوشتر. مدتی توی تبلیغات بودم و بعد رفتم واحد عملیات. یک ماه از ورودم به سپاه که گذشت، یعنی مرداد سال شصت که مقارن با ماه رمضان هم بود. به عنوان نیروی داوطلب جبهه اعزام شدم.
اولین جبههای که رفتید کجا بود؟
همراه 150 نفر از بسیجیها و پاسدارهای سپاه شوشتر به فرماندهی امید احمدی اعزام شدیم جبهۀ سوسنگرد. قرارگاهمان در سوسنگرد جایی در روستای مالکیه بود. یک ماه و اندی در جبهه سویدانی مستقر بودیم. بعد از دو ماه که عملیات ؟ انجام شد، مأموریت گروهان ما هم تمام شد و برگشتیم شوشتر. تقریباً پانزده، بیست روز از برگشتمان میگذشت که دوباره اعلام اعزام کردند. من هم که دیگر عشق جبهه در دلم ریشه دوانده بود و نمیتوانستم در شهر بمانم، بلافاصله درخواست ثبتنام مجدد کردم و بعد از جلب موافقت فرماندهام همراه گردان بلالی مجدداً به سوسنگرد اعزام و در جبهه دهلاویه مستقر شدم. این جریان مربوط میشود به تقریباً یکی، دو ماه قبل از عملیات طریقالقدس.
یعنی ماندید تا عملیات طریقالقدس؟!
بله. در عملیات طریقالقدس ما جزو تیپ کربلا به فرماندهی سردار مرتضی قربانی بودیم. آن زمان سردار مرتضی قربانی از آقای احمدی میخواهند تا ده نفر از نیروهایش را جدا کند تا آنها را بین بچههای ارتش تقسیم کنند. او هم من و نه نفر دیگر از بچههای شوشتر را انتخاب کرد و برد پیش مرتضی قربانی. مرتضی قربانی یکی یکی به صورتهایمان نگاه کرد و بعد زل زد توی چشمهای من و با لبخند گفت: بیا جلو، اسمت چیه؟
گفتم: محمدحسن نییسی!
گفت: بچۀ کجایی؟
گفتم: بچه شوشتر
آمد جلو و خیلی دوستانه گوشم را گرفت توی دستش و پیچاند و گفت: گوش شما رو به نمایندگی بقیه این بچهها میپیچونم که یادت باشه اگه یه تانک از لشکر 92 زرهی ارتش عقبنشینی کرد، همه تونو توی دادگاه صحرایی اعدام میکنم! اولین کسی رو هم که تیربارون میکنم شمایی!
گفتم: چشم آقا، تا جون داریم نمیذاریم یه ذره عقبنشینی کنن.
بعد مرا فرستادند تیپ زنجان در لشکر زرهی قزوین. با امید احمدی که فرماندهمان بود رفتم پیش فرمانده تیپ که یک سرهنگ بود. بعد از سلام و احوالپرسی و معرفی، قرار شد برویم و در گردان و گروهانها تقسیم شویم. فرمانده ارتشیها به آقای احمدی گفت: من از قبل هماهنگیها رو کردم. خودتون برید و خودتون رو معرفی کنید! بچهها منتظرتون هستند!
آقای احمدی گفت: جناب سرهنگ شما باید شخصاً بیاید و بچههایتان را در خط در رابطه با بچههای ما توجیه کنید! ما نباید تنها بریم. هر چه آقای احمدی اصرار کرد که شما باید همراهمان باشید، نپذیرفت. میگفت من ناسلامتی فرمانده تیپ هستم نمیتوانم راه بیفتم دنبال شما از این سنگر به آن سنگر! آقای احمدی آنقدر اصرار کرد و برایش دلیل آورد که بالاخره مجبور شد بیاید خط و ما را معرفی کند اما از همان جا با ما چپ افتاد!
در کدام گردان افتادید؟
در گردانی به نام گردان سروان فتحآبادی. نزدیک غروب آفتاب گرد و خاک شدیدی به پا شد و تمام منطقه را گرفت. طوری شده بود که دیگر چشم، چشم را نمیدید. واقعاً به عینه توجه خاص خداوند و امدادهای غیبیاش را میدیدیم. دیدهبانهای دشمن هر چقدر هم که میخواست زیرک باشد، باز هم نمیتوانست دید و پوشش کامل روی منطقه داشته باشد. بعد از گرد و غبار هم باران سنگینی آمد که کل منطقه را گل کرد و تانکهای عراقی در گل ماندند. با این اوضاع دیگر بر دشمن مسجل شده بود که از سمت ایران حملهای در کار نخواهد بود.
ساعت سه نیمه شب عملیات آغاز شد. ما هم از این سمت با خیال راحت آمدیم به سمت جاده سوسنگرد و بستان. بچههایی که سمت راستمان یعنی در سابله و آنها که در سمت چپ یعنی دهلاویه بودند هم به سمت جلو حرکت کردند. قرار بود اول آنها خط را بشکنند و بعد ما از پشت سرشان عبور کنیم. چیزی از حرکتمان نگذشته بود که رفتم دنبال فرمانده تا درباره عملیات با او صحبت کنم؛ اما هر چه دنبالش گشتم نتوانستم پیدایش کنم. از این نفربر به آن نفر هیچ جا نبود. معاونش شخصی بود به نام سروان شکیبایی. گفتم: جناب سروان! تو رو خدا یه فکری بکن الان نیروها اونجا تنها میمونن، برید دفاع کنید، حداقل یه پشتیبانیای، آتشی، چیزی کنید!
گفت: جناب نییسی، شما بیاید و فرمانده تیپ رو به عهده بگیرید! بچهها حرف منو گوش نمیدن!
گفتم: آخه من چطوری میتونم فرمانده تیپ باشم وقتی مأموریتم اینه که به عنوان نیروی حرکت کننده باشم؟! حرکت کن بریم، دستور بده به نیروهات!
همه در سنگرها موضع گرفته بودند و کسی بیرون نمیآمد! رفتم سراغ سربازها و گفتم: بابا بیانصافا! بیاید بالا! الان عراقیها میان سراغمون...
هنوز حرفم را تمام نکرده بودم که دیدم از دو طرف آتش کردند روی سرمان. ظاهراً بسیجیها رفته بودند و خط را شکسته بودند، بعد عراقیها هم جرئت کرده بودند و از یک جناح آتش میریختند.
گفتم: بابا! لااقل دو نفر بیاین با من بریم تیربار عراقیها رو خفه کنیم...
یک سرباز بلند شد و گفت: بریم، من میام...
دوتایی که بلند شدیم دیدم، یکی از بچهها به نام رحیم آقایی امد و گفت: حسن تویی؟
گفتم: بله!
گفت: من فرماندهمون رو گم کردم، فکر کنم فرار کرده!
گفتم: آره، فرماندۀ ما هم فرار کرده اما معاونش هنوز هست.
قدری که جلوتر رفتیم چند لحظه با رحیم و سربازی که همراهم بود نشستیم زمین و شروع کردیم به توضیح دادن که تو از این سمت برو، من از این طرف و ... هنوز حرفهایم تمام نشده بود که ناغافل یک نارنجک امد وسط هر سهتایمان. آقایی یک مرتبه فریاد زد که نارنجک!
تا به خودمان بجنبیم نارنجک مشکوک که بالاخره نفهمیدم عراقیها پرتابش کرده بودند یا سربازهایی که پدرشان را درآورده بودیم که بلند شوید و به خط بزنید؛ عمل کرد و رحیم سرباز را زخمی کرد! توی جیبهایم باند و وسایل امداد داشتم. سرباز و وسایل را سپردم به یکی از رفقایش و رفتم سراغ آقایی. جراحت او آنقدر زیاد بود که هر کار میکردم نمیتوانستم گریهام را کنترل کنم. ترکشهای نارنجک سر تا پای بدنش را زخمی کرده بود، گفتم: رحیم دستت را بده به من، بیا روی کولم تا بالاخره یه جایی ببرمت.
گفت: نمیتونم حسن...
خون زیادی از پاهایش رفته بود. پوتینش را از پایش درآوردم. انداختمش روی کمرم و با کمک چفیههایمان که به هم گره زده بودیم کمرش را به کمرم بستم. با استفاده از بند پوتینش هم، گردنش را به گردن خودم بستم و تکیه دادم. با این وضع تقریباً دویست سیصد متر به جادۀ آسفالتی که دقیقاً نمیدانستیم به سمت خودمان است یا عراق حرکت کردیم. سمت چپ و راستمان را گم کرده بودیم. گفتم: رحیمجان! فکر کنم داریم اسیر میشیم! در حاشیه ده، پانزده متری جاده تعدادی بوته وجود داشت که وقتی صدای شنیهای تانکی را شنیدیم رفتیم و پشت آنها پنهان شدیم. هر لحظه امکان داشت زیر تانک له شویم. نزدیکمان که شد متوجه شدیم ایرانی هستند، داشتند پیشروی میکردند، مسیر را از آنها پرسیدیم. صد متر دیگر با سختی پیش رفتیم که شنیدم صدای نالهای میآید. داشت میگفت: بیمعرفتا! رفتید و منو جا گذاشتید؟ آخه این درسته؟
دلم برایش سوخت. گفتم: رحیم جان، میمونی اینجا تا من برم اونو هم بیارم دیگه هر کار کردیم سه تایی با هم کنیم؟!
گفت: باشه، برو...
رفتم سراغش. از بچههای بسیج ماهشهر و وضعش به مراتب از رحیم وخیمتر بود و حتی دستش را هم نمیتوانست تکان بدهد! دوباره همان طور که رحیم را بستم او را به خود بستم و برگشتم پیش رحیم اما در کمال تعجب دیدم که خبری از راو نیست! مجروح را گذاشتم روی زمین و شروع کردم به گشتن. هر چه گشتم هیچ اثری از رحیم نبود. زدم زیر گریه. نمیدانستم چه بلایی سرش آمده! پیش خود گفتم: دیدی، دستی دستی تحویلش دادم به عراقیا؟! با مجروح راه افتادم. قدری که رفتیم دیدم دوباره دارد صدای پا میآید. باز دو نفری زیر یک بوتۀ دیگر پنهان شدیم اما وقتی دیدم دارند با هم فارسی حرف میزنند آمدم بیرون و گفتم: بچهها کجایید؟
گفتند: ماهشهر!
گفتم: این بندۀ خدا که مجروحه همشهری خودتونه! تو رو خدا بیاید و با خودتون ببریدش!
گفتند: نمیشه برادر، ما داریم میریم خط کجا ببریمش؟!
حالم خوب نبود. موج خورده بودم و با سردرد و سرگیجه شدید تلو تلو میخوردم. گفتم: بابا یه غیرتی کنید و این بنده خدا رو از این وضع دربیارید آخه، این طوری که نمیشه!
رفتند و یک برانکار آوردند و زخمی را رویش گذاشتیم و دوباره با هم برگشتیم خط مقدم. آنجا یک آمبولانس بود که من و زخمی را گذاشتند داخلش و بردند عقب. ساعت نزدیک دوازده ظهر بود که دیدم دوباره دارند عدهای از بچهها را از سمت پل سابله، اعزام میکنند خط. مرتضی قربانی هم آنجا بود. آمد نزدیکم و بدون این که با دیدنم چیزی بگوید گفت: یالا زود باشید حرکت کنید... عراقیا پشت این دژ هستند!
(رحیم چه شد؟)
مسیر دهلاویه را تصرف کردیم، پنج کیلومتری میشد. نزدیک غروب بود که به هفتصد، هشتصد متری تانکهای عراقی رسیدیم. عراق متوجه حضورمان شد و ما را بست به رگبار گلوله. مرتضی قربانی یکسره فریاد میزد، یالاّ، هر کی میتونه سریع جونپناه بگیره...
وقتی اوضاع آرام شد، او بیسیم زد که لودر میخواهیم برای کندن دژ از دژ به سمت عقب شبانه چیزی حدود دویست متر خاکریز زده شد. آرپیجیزنها آماده شلیک به سمت تانکهای عراقی بودند که ولولهای بین جمع به پا شد که آماده باشید، میخواهیم عملیاتی کنیم. کل خط آماده شد. همه صد نفری که در خط بودیم منتظر رسیدن فرمان بودیم. مرتضی قربانی به آقای احمدی گفت که برو جلو و سر و گوشی آب بدهد و ببیند چه خبر است؟
بعد از چند دقیقه خبر رسید که عراق دارد عقبنشینی میکند و نیروهایش را میبرد پشت دژ. خیلی سریعتر از آنچه فکرش را میکردیم، تانکهایشان را بردند. نیروهای جدیدی هم در این فاصله به ما اضافه شد. از پل سابله رفتیم به سمت بستان و تا نزدیکی کورهها رسیدیم. تا صبح هیچ درگیریای در خط نشد. در حقیقت این منطقه را بدون هیچ درگیریای از عراقیها گرفته بودیم. عملاً راه بستان مسدود شده بود و عراقیها فقط میتوانستند از طریق ؟ زینالعابدین و هویزه فرار کنند. همان جا ماندیم و پدافند کردیم تا روز پنجم و ششم بعد از عملیات. وقتی عراقیها پاتک میکردند تعدادی هم شهید میدادیم. در یکی از پاتکها گلولۀ تانک عراق سر یکی از دوستانم را به نام شهید صالحی قطع کرد. یک لحظه دیدم پیکر بدون سرش در آغوشم آرام گرفته تا بیایم و بچهها را خبر کنم خمپارۀ دیگری در نزدیکیام خورد و یکی دیگر از بچهها به نام فتاحی را شهید کرد.
بعد از عملیات طریقالقدس در چه عملیاتهای دیگری شرکت کردید؟
بعد از طریقالقدس ما صورت اعزامهای مختلف و مأموریتی میآمدیم منطقه و برمیگشتیم سپاه شوشتر. همان موقع بود که گفتند از سپاه شوشتر سه نفر باید بروند تهران برای دیدن دورۀ فرماندهی. شهید خضری، من، دانشپژوه و حمید کرمزاده را برای گذراندن این دوره انتخاب کردند. در تهران رفتیم به پادگان امام علی(ع) و سه ماه دوره دیدیم.
پایان دوره آموشزیمان مصادف شده بود با شروع عملیات فتحالمبین. قرار بود در صورت نیاز ما را برای عملیات اعزام کنند اما به خاطر درگیریهای خیابانیای که منافقین به سرکردگی مریم و مسعود رجوی در تهران راه انداخته بودند، قرار بود به شمال شهر تهران برویم و فعالیتشان را خنثی کنیم که ظاهراً قبل از این که ما به آنجا برسیم، بچهها کارشان را یکسره کرده بودند. وقتی خبر عملیات بیتالمقدس رسید، ما در یک اردوگاه آموزشی نظامی در سمنان بودیم. آنجا شکارگاهی بود متعلق به شاه! دوره آموزش صحراییمان را به صورت شبانهروزی آنجا طی کردیم. زمانی که به دستور سردار طوسی برای شرکت در عملیات بیتالمقدس راهی خوزستان شدیم مرحله اول عملیات انجام شده بود.
یعنی به مرحله دوم عملیات رسیدید؟
بله. در منطقه آقا رحیم صدایمان کرد و به نمایندگی از آقامحسن گفت: شما چهل نفر نیروی آموزش دیده باید در قالب گروههای پنج، شش نفره بین بقیه تیپها تقسیم شوید. من هم افتادم در تیپ نجف اشرف به فرماندهی حاج احمد کاظمی. پرسان پرسان او را پیدا و خودم را به ایشان معرفی کردم و گفتم قرار است به عنوان مشاور گردان در خدمتتان باشم!
شهید کاظمی یک مرتبه از جا پرید که: مگه کشکه؟ مگه خونه خاله است؟ چون چند ماه دوره دیدید میخواید بیاید وایسید مشاوره؟! باید اول برید خط مقدم، اسلحه و کلاش بگیرید دستتون بعد...
گفتم: برادر کاظمی، ما خودمون بچۀ جنگیم. با همۀ این چیزهایی هم که شما میگید غریبه نیستیم، اصلاً خود آقامحسن چنین مأموریتی بهمون داده!
گفت: برید به همون آقامحسن بگید احمد گفت من نمیتونم شما رو بپذیرم. یا اول میرید اسلحهخونه، اسلحه تحویل میگیرید و میجنگید یا این که فرمانده گردانی بی فرمانده گردانی....
گفتم: دقیقاً همینها رو به آقامحسن بگم؟!
گفت: بله دقیقاً همینا رو بگو.
برگشتیم قرارگاه. وقت نماز ظهر بود. کل فرماندهان ارتش و سپاه هم با هم جلسه داشتند. منتظر ماندم تا از سنگر فرماندهی بیایند بیرون. جلسه که تمام شد، فرماندهان یکی یکی آمدند بیرون. خدا رحمت کند شهید صیاد شیرازی را! دست انداخته بود گردن آقا محسن و داشتند با هم میآمدند بیرون. رفتارشان با هم طوری بود که انگار صد سال است با هم دوست هستند. داشتند با هم بگو بخند میکردند که رفتم جلو. صیاد با آن چهرۀ جذاب و زیبایش نگاه عمیقی به صورتم انداخت و جواب سلام من را داد و گفت: چطوری جوون؟!
گفتم: شکر!
آقامحسن گفت: پس چی شد؟ چرا برگشتید؟!
گفتم: والاّ رفتیم اما برادر احمد قبولمون نکرد!
بعد همه ماجرا را برایش توضیح دادم. خبر نداشتم که در فاصلهای که به قرارگاه آمدهام، حاج احمد هم خودش را به جلسه فرماندهی رسانده. آقا محسن او را صدا کرد و گفت: احمد تو به بچهها گفتی این طوری قبولتون نمیکنم؟!
حاج احمد گفت: نه حاجی!
بعد به حالتی که آقامحسن متوجه نشود رو به من پچ پچی کرد که چرا گفتی؟ من شوخی کردم! بعد گفت: چرا نمیبرمشون؟ همین حالا بیان بریم!
آقامحسن گفت: نه دیگه، جریمه شدی! نمیدمشون بهت! از دستت رفت! بعد همان جا شهید حسین خرازی را صدا کرد و گفت: حاج حسین، اینا بچههایی هستند که تو تهران دورۀ فرماندهی رو دیدن. بیا ببرشون کنار نیروهات، بذارشون مشاور گردان!
شهید خرازی هم گفت:چشم!
حاج احمد گفت: بابا، نکنید این کارو، به خدا میبرمشون...
آقا محسن هم گفت: گفتم که جریمه شدی برادر!
تا اتمام عملیات بیتالمقدس کنار گردان بچههای شهرضا و شهید رضاییمنش بودم. بعدش هم برگشتیم قرارگاه. شب اول و دوم بعد از عملیات تقریباً شصت نفر برگشتیم قرارگاه کربلا. بعد از یکی، دو روز انتظار آقا رحیم صدایمان کرد. بندۀ خدا آنقدر خسته بود که در فاصلهای که ما برویم سراغش به دیوار تکیه داده و خوابش برده بود. نیروهایش گفتند که چند روز است که آقا رحیم خواب نداشته آمد بیدارش کند گفتیم گناه دارد، ول کن ما میرویم و صبح میآییم.
صبح فردا آقا رحیم گفت برمیگردید به تیپها و لشکرهای استانهای خودتان. بعد گوش من و رضایی را گرفت و کشید و گفت: فکر برگشت به تهران و تکمیل دورۀ آموزشی رو هم از سرتون بیرون میکنید. دیگه آموزش و پدر و مادر و همه کس و کارتون جبههست... بالاخره یا عمودی میمونید یا افقی برمیگردید خونههاتون!
گفتیم: چشم آقا رحیم!
گفت: برید برنامهتون رو از قرارگاه بگیرید و برگردید لشکر خودتون.
من برگشتم لشکر قدس که فرماندهاش آن زمان احمد غلامپور بود. لشکر در پادگان حمیدیه مستقر بود. همان موقع بود که تیپ بعثت منحل شد و تیپ امام حسن مجتبی(ع) تأسیس شد. شهید حسن درویش به حبیب شمایلی سفارش کرده بود که حسن را حتما نگه دارید...
پس با این حساب بدو تشکیل تیپ، به آن پیوستید. در چه واحد مشغول شدید؟
چون دوره فرماندهی را دیده بودم بالطبع باید میرفتم طرح عملیات. فرمانده طرح و عملیات آن موقع شهید حبیب شمایلی بود. حبیب که از بعد از سربازیاش یعنی از قبل از عملیات فتحالمبین در منطقه مانده و با شهید درویش و بقیه دوستان آشنا شده بود، جوان پخته و باوقار و متینی بود که خونگرم و صمیمی بود و در اولین معاشرت و آشنایی خودش را در دل همه جا میکرد. طوری که تصور جدایی از او برایت سخت و غیرممکن مینمود. حبیب به غیر از مواقعی که برای مأموریت و عملیات به خط میرفت، در طول روز برای انجام هر کاری که در پادگان پیش میآمد، پیش قدم میشد و به خصوص در مواقعی که احساس خطر میکرد اجازه نمیداد جز خودش کسی خطر کند. یادم نمیآید روزی به هر دلیل نماز اول وقتش فوت شود. رزمنده مخلصی بود که بسیار متعهد رفتار میکرد.
به غیر از ایشان، چه کسانی در این واحد در کنارتان بودند؟
شهید حاج نعمتا... سعیدی، شهید مرتضی روحیان، حمید مختاروند، هادی اسماعیلی، حمید احمدی، حسین عرب و ...
کمی در مورد شهید سعیدی و شهید روحیان برایمان صحبت کنید؟
شهید روحیان که زودتر از شهید سعیدی به واحد طرح عملیات آمده بود، فرد وظیفهشناسی بود که با همه مشغولیتهایش به لحاظ مذهبی و عبادی بسیار مقید بود و مثل حبیب در هر شرایطی نماز اول وقتش ترک نمیشد. در عملیات خیبر، وقتی عراق شیمیایی زد من و مرتضی نزدیک پاسگاه سنگر فرماندهی در قسمت ابتدایی آب بودیم که یک مرتبه یک هواپیمای عراقی خیز برداشت سمت قرارگاه تا آنجا را بمباران کند. مرتضی بدون این که خودش پناه بگیرد سریع مرا انداخت داخل چالهای که در آن نزدیکی بود بعد خودش آمد. در همان لحظه هم یک گلوله از رگباری که هواپیما به سمتمان گرفته بود، خورد به پاشنۀ پایش و مجروحش کرد. در عملیات بدر هم جزو غواصهای عمل کننده بود... یک بار قرار گذاشتیم با همسرانمان برویم قم. من همسرم را آوردم اما وقتی به ملایر رسیدیم و قرار شد همسر مرتضی همراهمان شود، خبردار شد که او مریض است و نمیتواند با ما بیاید قرار شد سه نفری برویم قم. در طول سفر جدای تذکراتی که مرتب برای نماز اول وقت به راننده اتوبوس میداد، اجازه نمیداد من دست به کوچکترین کاری بزنم. دوست نداشت برای یک لحظه هم که شده همسرم را تنها بگذارم. در طول زیارت حال و هوای مرتضی طوری شده بود و چنان نورانیتی از چهرهاش میریخت که همان جا به خودم گفتم شک نکن که مرتضی شهید میشود! همیشه سعی میکرد عبادتهایش را پنهانی و دور از چشم دیگران انجام دهد و با خیال راحت با خدا خلوت کند. یکی، دو بار که خواستم همراهش نماز بخوانم خیلی دوستانه عذرخواهی کرد و اجازه نداد.
شهید سعیدی چطور؟
شهید سعیدی رزمندۀ نظیف و اتوکشیدهای بود که خیلی به سر و وضعش اهمیت میداد. همیشه دستمال سفیدی تو جیبش بود. نماز شبهایش بسیار جانسوز بود. وقتی یاد شهید مدنی میافتاد بیاختیار اشک میریخت. خیلی مواقع راجع به بسیاری از مسائل و تصمیمگیریها مخالف بود اما از تصمیم فرمانده اطاعت میکرد و چیزی به لب نمیآورد. درعملیات بدر شهید سعیدی مسئول بود و من نیروی زیر دستش بودم. وقتی برای اعزام نیروها در شط علی جلسه گرفتند، تصمیم گرفتند که مرا در گردان پشتیبانی بگذارند! هر چه از ایشان خواستم بگذارد من بروم اجازه نداد. رفتم پیش حبیب و حسین کلاهکج و گفتم: شماها، همهتون پارتی بازی میکنید! چی میشه اجازه بدید منم برم عملیات، بابا نمیخوام بمونم پشتیبانی! اینها را میگفتم و اشک میریختم. حسین که دید چقدر ناراحتم گفت: خیلی خب، سعیدی بماند و کل اسکله را پشتیبانی کند، شما هم برو جزو غواصها...
از خوشحالی میخواستم بال دربیاورم. اما یک مرتبه دیدم شهید سعیدی زد زیر گریه! مثل کسی که عزیزی را از دست داده باشد با صدای بلند گریه میکرد و زار میزد! زبان گرفته بود که: حالا فهمیدم... حالا فهمیدم کی خالصه کی نیست، حالا فهمیدم کی گلچین میشه، کی شهید میشه... کی میمونه. بیا، خالصها، پاکها پیدا شدن! حسین میره خط، حبیب میره خط، اون وقت من باید بمونم اینجا!
خلاصه آن روز سعیدی کاری کرد که حبیب و حسین حرفشان را پس گرفتند و من و مختاروند را گذاشتند پشتیبانی خودشان و حاج نعمت رفتند عملیات!!! بعد هم که صبح عملیات شهید شد! راست میگفت حالا معلوم شد مخلصها چه کسانی هستند.
تا آنجا که یادم است تابستان سال 64 در هورالهویزه مجروح شدید، جریان آن روز چه بود؟
بله. زمانی که در پدافند هور بودیم، مرتب به پاسگاههایی که در آبراهها بودند، سرکشی میکردیم. یک روز که میخواستیم با احمد باعثی و مرحوم ملکی به قرارگاه تاکتیکی شط علی سر بزنیم سوار قایق شدیم و راه افتادیم.
به یک کیلومتری پاسگاه که رسیدیم نزدیک یکی از تقاطعها دیدیم یک قایق که بعدها فهیمدیم مال تیپ امام حسین(ع) بوده با سرعت دارد به سمت ما میآید. بدون این که سرعتش را کم کند زودتر ازما پیچید و یک دفعه جلوی چشممان ظاهر شد و سکانیاش هم نتوانست قایق را کنترل کند و در نتیجه با هم شاخ به شاخ شدیم حاج احمد و مرحوم ملکی پرت شدند توی آب اما من چون پایه دوشکا را محکم چسبیده بودم، سرم محکم خورد به آن و دیگر چیزی متوجه نشدم جز این که شنیدم احمد باعثی به اصغر ملکی میگوید: اصغر بیا حسن را ببریم، حسن شهید شده!!!
صدای حاج احمد را میشنیدیم که فریاد میکشید: حسن، حسن زندهای؟! اما نمیتوانستم جوابش را بدهم. ضربه طوری به پیشانیام خورده بود که قدرت هر کاری را از من گرفته بود. احمد به اصغر میگفت: با این خونی که ازش رفته محاله زنده باشه!
مرا سوار آمبولانس کردند. نرسیده به بیمارستان شهید بقایی اهواز احساس کردم میتوانم دو، سه کلمهای صحبت کنم. لبم را تکان دادم نمیدانم کدام یک از این بچهها اسمم را پرسید و وقتی دید جواب دادم، خیالش راحت شد. بعد به تهران اعزام شدم و ده روزی آنجا بستری شدم.
ظاهراً یک بار هم در عملیات والفجر هشت مجروح شدید؟
بله. روز سوم عملیات والفجر هشت قرار شد برویم و جای قرارگاه تاکتیکی اروندکنار را مشخص کنیم. من، سردار یزدان، شهید شمایلی، سردار حسنزاده، مختاروند، حسن عرب و شهید مرتضی روحیان دو تا ماشین شدیم و رفتیم به روستایی به نام روستای طویله. قدری قدم زدیم و شناساییهای لازم را انجام دادیم و قرار شد برگردیم. در این فاصله تعدادی از بچههای اطلاعات هم بهمان رسیدند و با هم برگشتیم. سوار ماشین شدیم هنوز راه نیفتاده بودیم که سردار حسنزاده گفت: حسن شما رو قرارگاه کربلا و نقشه و کالک عملیات را با خودت بیاور.
از ماشین پیاده و سوار وانت بچههای اطلاعات شدم. به اصرار بچهها نشستم جلو. شهید کریم صفیزاده نشست پشت فرمان. رفتیم تا به پاسگاه هفت و نهر قصر رسیدیم. ماشین را در جانپناه چهلچراغ پارک کردیم و به سمت ساحل حرکت کردیم. با هم قرار گذاشته بودیم نگوییم که از تیپ امام حسن مجتبی(ع) آمدهایم. بچههای رزمنده مرتب با قایق در تردد بودند و مهمات جابجا میکردند. بیست دقیقه معطل شدیم تا یک قایق ما را سوار کند. همهشان مأموریت داشتند و ما را تحویل نمیگرفتند. بعد از کلی ایستادن یک قایق که چند مجروح در آن بود نزدیک ساحل شد. هیچ کس نبود که مجروحین و بار قایق را خالی کند. به سکانیاش گفتیم اگر کمکت کنیم تا مجروحین را خالی کنی ما را میبری آن دست. کمی فکر کرد و گفت: باشه، قبول...
هفت نفری سوار قایق شدیم و پیاده شدیم. آن طرف الی ماشاءا... جنازۀ عراقی ریخته بود. جنازهها مربوط به درگیری بچهها در شب عملیات بود. جادۀ البهار را که میرفت سمت کارخانه نمک گرفته بودیم و پیاده میرفتیم. عراق هم مرتب منطقه را میکوبید. یکسره مینشستیم و بلند میشدیم. با سختی زیاد به قرارگاه کربلا که در فاو بود رسیدیم. اذان ظهر بود. پرس و جو که کردیم دیدیم همه رفتهاند خط مقدم. آن طور که پیدا بود در کارخانه نمک درگیری بالا گرفته بود. وضو گرفتیم و آمادۀ نماز بودیم اما مرتب گلوله باران میشدیم. مجبور شدیم برای نماز خواندن چند مرتبه جایمان را عوض کنیم. بعد از نماز محمود پریشانی که معاون غلام محرابی یعنی معاون اطلاعات عملیات بود آمد. پریشانی توضیحاتی درباره منطقه و درگیری بچهها داد. یک کالک هم داد به من که بدهم به حبیب. قرار شد با دو تا موتور برویم و خط را ببینیم. بعد از کلی جر و بحث سر این که کی برود و کی بماند بالاخره چهار تا از بچهها رفتند و من و بقیه هم پیاده راه افتادیم دنبالشان. البته چه رفتنی! همهاش دولا دولا راه میرفتیم. تا ما بخواهیم به خط برسیم بچهها از خط بازدید کردند و برگشتند. دیگر هم اجازه ندادند ما برویم. برگشتیم لب ساحل. در راه برگشت بعضی از بچهها حال و هوای خاصی داشتند که من متأسفانه درکشان نمیکردم و نمیفهمیدم تا رسیدن به لحظۀ شهادتشان چیز زیادی باقی نمانده. با بدختی یک قایق جور کردیم و برگشتیم آن دست آب:
کریم رفت ماشین را آورد. من و احمد اردلان نشستیم جلو، ابراهیمی، کامکار، سیدولی، ولیا... جعفری و شهید بیداری هم رفتند عقب. صد متر بیشتر از قرارگاه کربلا نگذشته بودیم که یک مرتبه صدای شلیک پنج گلوله از سمت توپخانه را شنیدم. دیگر بعد از آن جز یک صدای جیغ دیگر چیزی در خاطرم نیست. بعدها که به هوش آمدم فهمیدم گلوله خورده به کاپوت ماشین. سر کریم رفته بود. گلوی احمد اردلان ترکش خورده بود. من هم از ناحیه دست، چشم و پیشانی مجروح شده بودم. موج کامکار را پرت کرده بود چندین متر آن طرفتر. صدای فریادی هم که لحظه بیهوشی شنیده بودم مال او بود. دستم از ناحیه ؟ آویزان شده و تاب میخورد. لحظهای که داشتند لباسهایم را قیچی میکردند تا ببرندم اتاق عمل تازه به هوش آمدم.
کی اعزام شدید خارج از کشور؟
اول به بیمارستانی در اصفهان اعزام شدم اما آنها میگویند ما اینجا نمیتوانیم برای چشمش کاری کنیم و باید برود تهران. به بیمارستان ژاندارمری تهران منتقل شدم. آنجا دکتر فرودی دستم را عمل کرد. برای چشمم هم گفتند باید برود خارج. کارهای اعزام برای درمان به لندان انجام شد. شش ماه به همراه همسرم در لندن ماندم تا بالاخره دست و چشمم بازسازی شد. آنجا که بودم از طریق نامهنگاری با یکی از دوستانم متوجه شدم که تیپ امام حسن مجتبی(ع) منحل شده است. خدا میداند با آن چشم مجروح چقدر اشک ریختم و حسرت خوردم.
وقتی برگشتم و برای اعزام به جبهه اقدام کردم. گفتند باید بروی لشکر هفت ولیعصر(عج). اما حشمت دیگر نمیگذاشت در لشکر جایی بروم و میگفت بیا و فقط کار دفتری کن. چند وقت بعد به دلیل اصرارهای آقای صبور رفتم و در بازرسی سپاه ششم مشغول شدم.
چرا بچههای تیپ امام حسن مجتبی(ع) اینقدر دلباختۀ تیپ بودند؟
فرماندهان تیپ از شهید درویش گرفته تا شمایلی و بهروزی افراد مستضعفزادهای بودند که به هیچ وجه اهل خودبینی نبودند. هیچ موقع نشد خودشان را بر دیگران مقدم بدانند. هیچ موقع پرستیژ نظامیای را که در بقیه نظامیها و به خصوص ارتشیها میدیدیم در آنها ندیدیم. همه رزمندههای خاکیای بودند که خودشان را خادم بچهها میدانستند.
هرکس از هر قومیتی وارد تیپ میشد اصلاً احساس غریبی نمیکرد. خیلی زود بچهها با هم میجوشیدند و صمیمی میشدند. از لحاظ معنوی هم جو و فضای تیپ آنقدر سرشار از ایمان بود که هیچ کس حاضر به ترک تیپ نمیشد. شهید خضری چندین مرتبه از خود من خواست که به سپاه شوشتر برگردم اما من قبول نکردم.
جدای اینها، عشق به حضرت امام(ره) طوری در تار و پود وجود بچهها تنیده بود که وقتی فرمایشی میکردند دیگر کمبود امکانات و ... وجود نداشت و این بچهها هر نشدنیای را ممکن میکردند. بچهها با همه وجودشان باور داشتند که ولایت فقیه یادگاری ائمه اطهار است و برای رستگاری و اقتدا به معصومین(ع؟) باید سر و جان فدای فرمایشات ولی فقیهشان کنند.
با توجه به عقبه فرهنگیمان در زمان دفاع مقدس، وظیفه سازمانها و نهادهایی را که متولی امور فرهنگی مربوط به دفاع مقدس هستند، چه میدانید؟
باید کاری کرد تا جوانترها در خط انقلاب و ولایت باقی بمانند. الان با امکانات زیادی که در جبهۀ جنگ نرم فراهم آمده، وظیفه ما به مراتب سنگینتر از گذشته است. باید کاری کرد که جذابیت موارد ضد فرهنگی دشمن کم شود. رسانهها، صدا و سیما، مطبوعات, دانشگاه ها، حوزههای علمیه و... همه به نوع خودشان در این زمینه کمکاریهای فراوانی کردهاند.
نظرتان راجع به همایش سالانۀ بازماندگان تیپپ امام حسن مجتبی(ع) چیست؟
یادم میآید اولین سال که قصد برگزاری چنین همایشی را کردیم با سختیهای زیادی روبرو شدیم. همان روزها بود که آرزو کردیم ای کاش میشد مسئولین کشور بیایند و آستینی بالا بزنند و کمکمان کنند. به لطف خدا آن سال و سالهای بعد با توجه به امکانات محدودی که داشتیم این همایش برگزار شد و اثرات خوب روانیاش را هم تا مدتها در طول سال باقی گذاشت.
این همایش نقطۀ عطف خوبی است برای جوانهایی که جنگ را ندیدهاند اما، اشتیاق شنیدن حقایقش را دارند. دید و بازدید خانوادههای رزمندگان قدیمی هم از دیگر اتفاقهای خوبی است که هر سال رخ میدهد و آشناییهای ارزشمندی پدید میآورد. این عزیزان وقتی بعد از همایش برمیگردند به شهرهایشان و درباره دیدههایشان حرف میزنند، باعث میشود خیلیها به این مسائل آشنا و علاقهمند شوند. امیدواریم با برنامهریزی بهتر مسئولین سالهای سال این مراسم پررنگتر و باشکوهتر از قبل برگزار شود.
انشاءا... بابت وقتی که در اختیارمان گذاشتید ممنونیم.
خواهش میکنم، زنده باشید.

قبل از پيروزي انقلاب در آموزش و پرورش معلم بودم. انقلاب كه پيروز شد وارد كميته شدم و مدتي هم مسئوليت ستاد كميته بهبهان را بر عهده داشتم. پنجم آبان 58 سپاه بهبهان كه تشكيل شد، امكاناتي را كه از كميته دستم بود تحويلشان دادم و با اجازة مسئولين قوة قضاييه وارد سپاه شدم. همان موقع شدم فرمانده سپاه بندر ديلم. يادش بخير! آن موقع شهيد مداح فرمانده سپاه بهبهان بود. وقتي او در رزوهاي اول جنگ در جبهه سوسنگرد همراه با حاج عبدا... مسگر شهيد شد، آمدم سپاه بهبهان.
جنگ كه شروع شد اولين جبههاي كه رفتيد كجا بود؟
هويزه. بعد هم كه عراق حمله كرد و ما را به عقب راند آمديم پشت رودخانه پدافند كرديم. همان روز هم محمدكاظم نحوي شهيد و نعمت عزتخواه مفقودالاثر شد. همان موقع بود كه سپاه تصميم گرفت من برگردم لجستيك و پشتيباني كنم. كمكم شروع كرديم به اعزام نيرو. در اين فاصله با تشكيل تيپ بعثت مسئوليت پشتيباني اين تيپ هم افتاد روي دوشم.
چه طور شد كه به تيپ امام حسن مجتبي(ع) پيوستيد؟
وقتي تيپ بعثت نتوانست در عمليات رمضان موقعيتي به دست بياورد، خود به خود چهار چوبش به هم ریخت. جداي تيپ بعثت، تيپ بيتالمقدس هم آسيب جديد ديده بود. همان جا بود كه سپاه تصميم گرفت تيپ جديدي تشكيل دهد. به همين خاطر با تشكيلات و امكانات به جا مانده از تيپ بعثت و تيپ بيتالمقدس تيپ امام حسن مجتبي(ع) تشكيل شد، فرماندهی هم بر عهدة شهيد حسن درويش قرار گرفت. آن موقع هيچ كس باور نميكرد به اين سرعت چهار ستون اين تيپ اينقدر محكم و قرص شود. يادم هست شهيد بزرگوار سردار دكتر مجيد بقايي كه از قبل با او آشنايي داشتم، شهيد حسن درويش را به من معرفي كرد. من آن موقع در عمليات فتحالمبين پشتيباني جبهه را انجام ميدادم. آن روزها شهيد زينالدين و شهيد عبدالعلي بهروزي، شهيد حبيب شمايلي، شهيد خداداد اندامي و شهيد حسن درويش همه در تيپ هفده قم فعال بودند.
وقتي تيپ تشكيل شد، شهيد غلام ارجمند كه فرمانده سپاه بهبهان بود، با توجه به شناختي كه از روحيات من داشت و ميديد چطور مرتب به خانوادههاي شهداي شهرمان سر ميزنم و در پشتيباني جبهه فعال هستم از من خواست كه مسئوليت پشتيباني و لجستيك تيپ تازه تأسيس را بر عهده بگيرم. وقتي ميديد چقدر اصرار دارم كه بروم جبهه، بهم ميگفت: تو حق نداري بري، گناهت گردن من! اگه خدا بازخواستت كرد من جواب پس ميدم!
بعد هم كه تا آخرين روز عمر تيپ در آن مانديد؟
بله. البته در يك مقطع قبل از عمليات والفجرمقدماتي تعداد گردانهاي تيپ زياد شد و تيپ به لشكر امام حسن مجتبي(ع) تبديل شد. آن زمان سردار فريدون مرتضايي و چند نفر از بچههاي منطقه هشت به اصرار از من خواستند كه مسئوليت ستاد لشكر را بر عهده بگيرم.
از عمليات والفجرمقدماتي برايمان بگوييد.
درعمليات والفجر مقدماتي شبها همراه شهيد افضل و حاج عباس سرخيلي ميرفتيم شناسايي. به دليل رملي بودن منطقه گاهي ميديديم كه ديشب محدودهاي را در فاصلة پانصدمتري منطقهاي که بوديم شناسايي كردهايم آن وقت فردا شب اين پانصد متر فاصله تبديل به هزار متر ميشد! والفجر مقدماتي به دليل لو رفتن عمليات با شكست مواجه شد و لجستيكش هم كاملاً منهدم شد. اين شد كه شهيد حسن درويش با مشورت حبيب شمايلي تصميم گرفتند كه من برگردم لجستيك و آنجا را دوباره سازماندهي كنم، چون قبلاً هم يك بار از هيچ شروع كرده و توانسته بوديم چهار گردان پياده پشتيباني كنيم.
اگر كسي از شما بخواهد شهداي بزرگي مثل حاج حسن درويش، حبيب شمايلي، مرتضي روحيان، علياكبر افضل و خيليهاي ديگر را كه با آنها حشر و نشر داشتيد، براي آنهايي كه نديدنشان تعريف كنيد، چه ميگوييد؟
اين بچهها كلان فكر ميكردند و خودشان را در قبال تكتك نيروهاي صدهزارنفري يگان مسئول ميدانستند. هيچ جايگاهی به اندازه خدمت به ديگران در ذهنهايشان ارزش غبطه خوردن نداشت. به همين خاطر بود كه موقع عمليات جداي توجه به مسئوليتي كه بر عهدهشان بود، هر جا كاري از دستشان برميآمد كوتاهي نميكردند. حالا ميخواهد اين كار اطلاعات باشد، لجستيك باشد يا هر چيز ديگر... همهشان سعي ميكردند هر جا گرهاي هست آن را باز كنند. واقعاً در تيپ امام حسن مجتبي(ع) من نوعی یکرنگي و خلوص ميديدم كه هيچ جاي ديگر آن را نديدم. وقتي مشكلي پيش ميآمد ديگر فرمانده تيپ نميگفت من فرماندهام و اين كارها در شأن من نيست. وقت عمليات هر كس علاوه بر انجام وظيفة محول شده بر دوشش، فقط مترصد فرصتي بود تا باري از روي دوش كس ديگري بردارد. وقتي كاري پيش ميآمد فرمانده لجستيك تيپ هم ميآمد و بار خالي ميكرد. خودم بارها شاهد بودم كه شهيد شمايلي همراه بقيه بچهها چند تا تريلر مهمات تخليه ميكرد. همه فكر ميكردند تيپ خانه و زندگيشان است و هر طور شده بايد آن را با چنگ و دندان حفظ كنند.
حالا كه سالها از آن روزها ميگذرد خيلي با خودم فكر ميكنم كه مگر ميشود جايي لنگه اين بچهها را پيدا كرد؟! خدا وكيلي ميشود كسي مثل علياكبر افضل ديد؟ ميشود مثل حاج نعمت سعيدي پيدا كرد كه وقتي نمازشب ميخواند از خود بيخود ميشد و سرش را به ديوار ميكوبيد؟! كجا ميشود مثل شهيد شمايلي پيدا كرد كه براي حفظ يك نيرو خودش را به آب و آتش بزند؟! او طوري نيروهاي محوله بهش را پشتيباني ميكرد و با تمام وجود برايش وقت ميگذاشت كه فكر ميكردي او فقط به جبهه آمده تا اين نيرو را حمايت كند! كجا ميشود عزيزي مثل شهيد عبدالعلي بهروزي پيدا كرد؟! يك جورهايي شده بود آچار فرانسة تيپ. كار هر كس هر جا گير ميكرد دست به دامان او ميشد. شهيد بهروز غلامي كه از تبريز آمده بود طوري با بچهها قاطي شده بود كه بهبهانيها فكر ميكردند بهبهاني است؛ لرها هم فكر ميكردند لر است! آنقدر بعضيها در سپاه او را اذيت كرده بودند كه چند دقيقه قبل از شهادتش به من ميگفت: احمد بيا برويم بلكه تيري از غيب برسه و ما فارغ شويم از اين گرفتاريها. خدا شاهد است به چند دقيقه نكشيد كه خواستهاش اجابت شد. شهيد حمزه صنوبر را خدا رحم كند، وقتي شهيد شد تازه فهميديم عجب سرو بلند قامت و ناشاختهاي است براي همه.
كدام يك از آنها تأثير بيشتري در وجودتان گذاشته؟!
هر كدامشان به نوعي برايم تأثيرگذار بودند. يادم هست من چنان ارادتي نسبت به شهيد حسن درويش پيدا كرده بودم كه قابل وصف نيست. او آنقدر بزرگوار و مظلوم بود كه محال است همچو مني بتواند تعريفش كند. انشاءا... خداوند فرداي قيامت چهره واقعي و تعريفشدة اين آدم را نشانمان بدهد. يك بار با او رفته بوديم منطقه هشت. بحثي پيش آمد كه يك سري از آقايان بالا نشين آن روزها خردهاي به حسن درويش گرفتند. آنجا من نتوانستم خودم را كنترل كنم و گفتم: بابا! انصافتون رو شكر. خودتون مرتب ميريد به خونه زندگيهاتون سر ميزنيد و زندگي عاديتون رو از دست نداديد حالا داريد به تيپ و اين بندة خدا خرده ميگيريد؟ من الان چهار ماهه كه حتي نتونستم پنج دقيقه خونوادهمو ببينم. ميدونيد چرا؟ چون روم نميشه بيام به اين آقا (حسن درويش) كه فرمانده تيپه بگم بهم مرخصي بده چون ميدونم خودش، خونه و زندگيش توي شوشه و چند دقیقه بیشتر از تیپ تا آنجا راهی نیست. اما پنج ماهه كه يه نوك پا نرفته ديدن خانوادهاش!!!
رگ معلميام گل كرده بود. از حاضر جوابيام خيلي خوششان نيامد.
چرا تيپ اينقدر جاذبه داشت؟
چون هيچ كس در آن فكر خودش نبود. حاضرم قسم بخورم كه هيچ روزي پيش نيامد كه فرمانده تيپ و فرمانده لجستيك و ديگر فرماندهان انتظار داشته باشند كيفيت و اندازة غذايشان سر سوزني با غذاي رفتگر تيپ فرق كند! هيچ كس آنجا تافته جدا بافته نبود. من چه آن زمان كه براي سركشي به جاهاي ديگر ميرفتم چه آن موقع كه تيپ منحل شد و به يگانهاي ديگري پيوستم، هيچ موقع ديگر جايي حال و هواي تيپ و معنويتش را تجربه نكردم. حتي سر ديدهها و شنيدههايم از تيپ با آنچه بعدها در جاهاي ديگر ميديدم به دفعات بحثم هم ميشد. يك مرتبه بعد از انحلال تيپ كه به عنوان مسئول تشيكلاتي ؟ معرفي شده بودم، براي اولين بار رفتم تشكيلات. ديدم داخل يك كانتينر دوازده متري يك سفره بلند بالا انداختهاند و داخلش هندوانه، كنسروماهي و برنج گذاشتهاند، يك جا را هم براي مسئول يعني من! در بالاي سفره در نظر گرفتهاند! با ديدن رنگ و لعاب سفره رفتم توي فكر. يك لحظه اين سفره شاهانه را با سفرههاي مستضعفانهاي كه در تيپ امام حسن(ع) پهن ميكرديم مقايسه كردم؛ اما چيزي به رويم نياوردم.
همين كه نشستم حاج سعيد نجار كه فهميده بود من به اين يگان آمدهام آمد پيشم براي سلام و احوالپرسي. يكي ديگر از دوستان به نام حاج محمود محمدپور هم آنجا بود. او رو كرد به من و به شوخي گفت: حالا شما كه اومدي اينجا ديگه بيزحمت وضع غذا رو هم درست كن!
گفتم: غذا مگه چشه؟ سفره به اين كاملي!
گفت: بابا! مگه غذاي ما اين بود!
گفتم: پس غذاتون چي بود؟
گفت: ساچمه پلو با سنگ!
گفتم: يعني چي؟
گفت: يعني اين كه به ما غذا عدسپلو دادن!
شصتم خبردار شد كه غذاي فرماندهها با بقيه فرق ميكنه. رفتم زنگ زدم آشپزخانه. يك نفر گوشي را برداشت گفتم: ميخوام با آشپز صحبت كنم.
گفت: شما؟
گفتم: به شما چه مربوطه كه من كي هستم، گفتم گوشيو بده آشپز...
وقتي داشت آشپز را صدا ميكرد ميشنيدم كه ميگويد: بابا بيا! يه نفر باهات كار داره مثل اينكه عقل درست و حسابي هم نداره!
تا گوشي را برداشت خودم را معرفي كردم و گفتم: اين چه غذايي بود براي ما فرستادي؟
گفت: بابا براي شماها كه غذاي خوب فرستاديم!
گفتم: خيلي بيخود كردي! مگه از كيسة بابات خرج كردي كه غذاها رو خوب و بد ميكني؟!
بعد هم آمد و استعفايش را داد و موقع رفتن بهم گفت: شما اينجا موندگار نيستي؟
گفتم: چطور؟
گفت: براي اين كه اينجا هميشه وضع همين طوره! اينا اون طوري كه به خودشون ميرسن به بچههاي گردان و گروهان كه نميرسن، حالا اگه ميتونيد بسما...
رفتم سراغ فرمانده و گلايه كردم. گفتم: برادر، ما تو تيپ امام حسن مجتبي(ع) كلي فرمانده داشتيم. از شهيد درويش و غلامي بگير تا حسين كلاهكج و بقيه... كي شد غذاهاشون با غذاي بقيه نيروها فرق میکرد؟
گفت: اي بابا! اين چه حرفيه كه شما ميزني؟ ما از سر صبح بايد بشينيم رو طرح و عمليات كار كنيم، نيرو فقط يه ماه مياد ميجنگه، ما يازده ماه سال داريم ميجنگيم، اون وقت نبايد غذاي فرمانده با بقيه نيروها فرق كنه؟!
گفتم: همين فرماندههايي كه اسم بردم كافي بود فقط بو ببرند كه يه كم غذاشون با همين نيروهاي تحت امرشون فرق ميكنه، تك تكشون پدر صاحب لجستيك رو درميآوردن...
لبخندي زد و گفت: ديگه ما مدلمون فرق ميكنه...
واقعاً همين اخلاص فرماندهان تيپ بود كه توانسته بود فضاي معنوي تيپ را سالهاي سال باطراوت نگه دارد...
درست ميفرماييد. يك بار در عمليات محرم يكي آمد و گفت: كيك داري يه دونه به ما بدي؟ از بس سنگر كندم خسته و گرسنه شدم...
چيزي نداشتم كه بهش بدهم. مانده بودم كه جوابش را چه بدهم. گفتم: خدا بزرگه برادر، ايشالا خودش ميرسونه!
همان موقع يك مرتبه ديدم يك تريلر اتاقدار آمد دم سنگر ايستاد و يك نفر آدم هيكلي و چهارشانه از آن پياده شد و با لهجة غليظ تهراني گفت: آقاي باعشي كيه؟
گفتم: باعشي نه برادر، باعثي... منم، امرتون؟
گفت: به! هي گفتن باعثي، باعثي، ما فكر كرديم با يه غول طرفيم... شما كه خيلي كوچولو موچولويي!
گفتم: چه كار كنيم؟ اين بچهها بيخودي ما رو گنده كردن!
ناغافل پريد و دستم را بوسيد و گفت: نه والاّ... بزرگي ازت معلومه! همين قدر كه كوتاه اومدي در برابر ما معلومه خيلي بزرگواري!
گفتم: بزرگي از خودتونه، بفرماييد كارتون چي بود؟!
گفت: اين بار كيكه، آوردم برا شما!
رزمندهاي كه چند لحظة پيش از من كيك خواسته بود هنوز از كنارم دور نشده بود. صدايش كردم و گفتم: بيا عزيزم، اين كيك رو واقعاً خدا برات فرستاد!
ديدم رزمنده زد زير گريه. گفت: وقتي گفتي خدا ميرسونه، پيش خودم گفتم آخه چه جوري؟ ديگه فكرشو نكردم كه براش كاري ندار...
راننده تريلر كه ماجرا رو ديد آمد و جلو و گفت: چي شد؟ قضيه چي بود؟
گفتم: هيچي بابا! چيزي نبود!
گفت: نه ديگه! بايد بگيد چي شده.
ماجرا را برايش تعريف كردم. بعد سه تايي شروع كرديم به گريه كردن! بعد هم يك سوم بارش را كه خالي كرد بهش گفتم همين قدر براي ما كافي است و بقيهاش را ببر كمي پايينتر از اينجا براي يگانهاي ديگر. گفت چشم اما خواهشاً جايي نرويد تا من بروم و برگردم، با شما كار دارم. فردا صبح برگشت و گفت من آشپز درجه يك هستم. ميخواهم بمانم اينجا و پيش شما آشپزي كنم. ما هم گفتيم قدمت روي چشم. بعد بردمش آشپزخانه تيپ و معرفياش كردم. تا آخر حيايت تيپ او شد آشپز آشپزخانهمان.
دليل انحلال تيپ را در سال 65 چه ميدانيد؟
رفته رفته شرايط طوري شد كه هر كس فرماندهي تيپ را بر عهده ميگرفت بدجوري لاي منگه قرارش ميدادند. در مأموريتهاي عملياتي، محورهاي شسته رفتهاي بهش نميدادند، پشتيباني ديگر مثل قبل نبود. نهايتاً بنا به تصميماتي كه هنوزم كه هنوز است دلايلش كاملاً برايمان روشن نشده، تيپ امام حسن مجتبي(ع) را منحل كردند تا از اين طريق بتوانند لشكر 7 وليعصر(عج) را تقويت كنند. بماند كه ظاهراً آنچه دنبالش بودند هم پيش نيامد.
شما هم به لشكر وليعصر(عج) پيوستيد؟
بله، بچههاي آنجا هم بچههاي خوبي بودند به ويژه بچههاي گردان و گروهان اطلاعات اما انصافاً جوّ، جوّ تيپ امام حسن مجتبي(ع) نبود. من هنوز با خيلي از بچههاي لشكر ارتباط خانوادگي دارم و حقيقتاً دوستشان دارم اما اعتراف ميكنم كه ديگر بچههاي تيپ امام حسن(ع) را جايي نديدم!
دربارة تجماتي مثل همايش رزمندگان تيپ امام حسن مجتبي(ع) چه نظري داريد؟
سالهاي اول وقتي پسرم محمد را همراه خودم ميآوردم، وقتي ميديد دوستانم را در آغوش ميگيرم و ميبوسمشان ميگفت: بابا! چرا شما هيچ وقت منو اينطوري نبوسيدي؟! مدل روبوسيات با رفقايت خيلي فرق ميكنه!
اوايل نميدانستم بايد چه جوابش را بدهم. چطور به او بفهمانم كه تك تك بچههاي تيپ امام حسن مجتبي(ع) را قلباً دوست دارم و احساس ميكنم كه پارة تن و همه كس و كارم هستند. رفته رفته خودش متوجه ماجرا شد. وقتي فهميد من با اين بچهها در جبهه بزرگ شدهام و در بهترين خاطراتم با آنها شريك هستم خودش متوجه علت و ميزان علاقهام شد. حالا اين علاقه و ارتباط در شرايطي بر من و امثال من حادث شده بود كه حتي فرصت نميكرديم يك سر كوچك به خانوادههايمان بزنيم. يادم هست يك بار كه رفتم خانه ديدم محمد پشت سر مادرم قايم ميشود و با من غريبگي ميكند. مادرم هم مرتب ميگويد: مادرجون! اين باباته! آخه مگه آدم با باباش غريبگي ميكنه... بيا بيرون...
حالا كه فكر ميكنم ميبينم بندة خدا حق داشت از نحوة ابراز محبت من و بچهها نسبت به همديگر تعجب كند! اينها را گفتم كه بدانيد و شك نكنيد كه اين قبيل اجتماعات قطعاً بيتأثير نيست و به مرور زمان كار خودش را ميكند.
چرا اين بچهها اينقدر يكدل و صميمي و موفق بودند؟
من همة اينها را از بركات نفس قدسي حضرت امام(ره) ميدانم. ايشان بودند كه باعث شدند مردم اين طور با آگاهي انقلاب كنند و تا پاي جاي پاي انقلابشان بايستند. بچهها هم، بچههاي خالص و برگزيدهاي بودند كه وقتي ميديدند ذات اسلام در خطر است ديگر عاشقانه از همه چيزشان ميگذشتند. خدا هم كمكشان ميكرد.
حيف كه فرصت كافي ايجاد نشده تا با مكتوب كردن خاطرات و دلاوريهاي فرماندهان و رزمندگان جنگ همه بدانند كه روزگاري نه چندان دور اين خاك و اين سرزمين، شاهد چه فداكاريهايي بوده. ديروز بچهها جانشان را در طبق اخلاص گذاشتند و از ناموس اين مملكت دفاع كردند اما ما واقعاً براي امروز و نسل جواني كه آنها را نديدهاند چه يادگاريهايي از دوستان سفركردهمان به ارمغان آورديم؟!
بچهها كار حسيني كردند و رستگار شدند اما آيا واقعاً ما توانستيم قدمي در راه زينبي شدن برداريم و رسالتي كه از آنها بر دوشمان مانده به مقصد برسانيم؟! خدا خودش شاهد است كه بچههاي ما چطور مظلومانه و غريبانه جنگيدند و تكليفشان را به بهترين حالت ممكن انجام دادند؛ اما ما چه؟!
به نظرتان بايد چه كار كنيم تا بتوانيم اين دستاوردها را در درجة اول حفظ و در گام بعدي به خوبي به جوانترها منتقل كنيم.
ببينيد اولين و بهترين شيوه به نظرم اطاعت از فرمايشات مقام معظم رهبري است و اين حرف من نيست. حرف تكتك شهدا و رزمندگاني است كه حاضر بودند بميرند اما اجازه ندهند فرايش حضرت امام(ره) يك لحظه روي زمين بماند. بعد هم بايد با قدري ملايمت و تعامل، صبوري پيش كنيم و قشنگيها و حقايق دفاع مقدس را جرعه جرعه به كام جوانترها بريزيم. واقعاً از يك رزمنده و بسيجي ديروز به دور است كه بخواهد جاي مدارا با سركشيهاي نسل جوان با آنها تند شود و در حقيقت با اين كار بين خودش كه مصاديقي از مفاهيم دفاع مقدس است و آنها فاصله بياندازد. به نظرم ما اول بايد روي خودمان كار كنيم...
لطف ميكنيد و تعابيرتان را راجع به كلماتي كه ميشنويد بگوييد؟
حتماً
تداركات تيپ امام حسن مجتبي(ع)...
مادر بچهها
حاج اصغر ملكيان...
آچار فرانسه
حسن درويش...
سرداري مظلوم
حبيب شمايلي...
يار و ياور بسيجيها
عبدالعلي بهروزي...
دستبوس بسيجيها
حاج نعمت سعيدي...
رزمندهاي مخلص، شبزندهدار و بينهايت غريب
مرتضي روحيان...
غريبتر از حاج نعمت سعيدي
حاج احمد باعثي
مادر بچهها... از مردي گذشتم به عشق بسيجيها... انشاءا... خداوند ما را با آنها محشور كند
انشاءا...
به عنوان اولين سوال ميخواستيم بدانيم جنابعالي به عنوان يكي از افراد مؤثر و يكي از فرماندهان تيپ امام حسن مجتبي(ع)، نقش رزمندگان آن تيپ را در طول جنگ چطور ارزيابي ميكنيد؟
ببينيد يگانهاي استان خوزستان به دليل درگير شدن اين استان در قضاياي جنگ ويژگيهاي خاص خودش را داشت. اولين ويژگي هم اين بود كه رزمندههاي اين يگان با دشمن ميجنگيدند كه آن را از آب و خاكي كه در آن به دنيا آمدهاند، بيرون كنند. قطعاً تعصبي كه اين بچهها به خرج ميدادند به مراتب بيشتر از بقيه رزمندگان بود وقتي آنها ميديدند كه خانواده و ناموسشان در معرض تعرض دشمن بعثي قرار دارد، ديگر هيچ طوري نميتوانستند آرام بگيرند. اين شد كه به نوعي شدند سكاندار جنگ و بسياري از تحولاتي كه در جنگ اتفاق افتاد، از تجربه و درايت اين رزمندگان خوزستان نشأت ميگرفت. اينكه فرمانده كل جنگ خوزستاني است، قائم مقامش خوزستاني است، بسياري از فرماندهها خوزستاني هستند، به همين دليل است.
و اين ويژگيها به طور شاخص در تيپ امام حسن مجتبي(ع) يكجا جمع شده بود؟
بله. بعد از تغيير و تحولاتي كه در جنگ رخ داد و نيروهاي پنجگانه سپاه شكل گرفت، عزيزان رزمنده بر حسب تخصصهايشان در يگانهاي مختلف متمركز شدند. بر همين اساس تركيب تيپ امام حسن مجتبي(ع) هم شد يك تركيب فوقالعاده استثنايي در بين همه يگانهاي سپاه. نوع تخصصي كه براي تيپ در نظر گرفته شده بود، جزو استثناييترين تخصصهاي موجود بود. وقتي قرار شد عملياتي به نام عمليات خيبر انجام شود، تنها يگان رزمياي كه آمادگي عمليات آبي خاكي داشت ميتوانست به صورت اثربخش و مفيد به كل سپاه كمك كند، تيپ امام حسن مجتبي(ع) بود. اين تيپ، تنها تيپ سپاه بود كه آموزش عبور از رودخانه و آموزشهاي مربوط به عمليات آبي خاكي را ديده بود. ماههاي متوالي با كمك از افراد خبره درباره اين موضوع به بهترين نحو ممكن با نيروهاي ما كار كرده بوديم. بعد از تجربة تلخ والفجرمقدماتي و والفجر يك و مشكلاتي كه در عبور از عمومي چزابه و جنگل امقر داشتيم باور كرديم كه بايد در بحث آموزش هزينه كنيم.
در عمليات خيبر، تيپ امام حسن مجتبي(ع) به چه قرارگاهي ملحق شد؟
تيپ به قرارگاه نصر ملحق شد. قرارگاه نصر در خيبر چهار تيپ در سه قرارگاه عملياتي شهيد باقري، شهيد بقايي و شط علي داشت كه يكي از آنها تيپ امام حسن بود و در منطقه شطعلي مستقر شده بود. يگان سكاني تيپ به نام گردان نوح توسط شهيد غلامي تأسيس شده و دستورالعملش ابلاغ شده بود. بخش ترابري كل رزمندگان عمليات خيبر در خاك عراق از طريق عبور از هور بر عهده تيپ امام حسن مجتبي بود. تمام اينها مقدمهاي شد بر اينكه سپاه ارزش وجودي عملياتهاي آبي خاكي و سكاني را متوجه شود و آن را تجربه كند.
دانش فنياي كه از اين طريق بوجود آمد باعث شد سپاه به بوميسازي و ارتقاي كيفي تسهيلات و تجهيزات مورد استفاده در عملياتهاي آبي خاكي بپردازد. بعد از اين عمليات بود كه از وضعيت شناوري در كل كشور حداكثر استفاده شد. يعني از بنادر جنوب و حوزه خليج فارس و درياي عمان گرفته تا ظرفيتهايي كه در شمال كشور بود، افراد باتجربه و خبرهاي دور هم جمع شده و در حقيقت به اين ترتيب مقدمه شكلگيري نيروي دريايي سپاه فراهم شد. تازه آن زمان بود كه سپاه فهميد چه ظرفيتهاي آبي و دريايي نفهته زيادي بر دل خود دارد. در حقيقت تيپ امام حسن مجتبي(ع) به عنوان اولين يگان سكاني سپاه دكترين دريايي سپاه را فراهم آورده بود.
جناب احمدي بافنده، ميخواستم به عنوان بنيانگزار و فرمانده گردان آبي خاكي تيپ امام حسن مجتبي، از چگونگي تشكيل اين تيپ برايمان بفرماييد؟
روزي كه شهيد غلامي مسئوليت تيپ را بر عهده گرفت، از طريق يكي از دوستان مشتركمان به نام سردار بلالي دنبال تعدادي نيروي مستعد براي فرمانده گرداني ميگشت. آن زمان من از مفارغت از لشكر هفت وليعصر(عج) در قرارگاه كربلا، در حوزه لجستيك فعاليت ميكردند. وقتي آقاي بلالي پيشنهاد كرد كه اگر تمايل دارم ميتوانم به تيپ امام حسن مجتبي(ع) بپيوندم، استقبال كردم و با پيگيريهايي كه كردم توانستم دوستان قرارگاه را متقاعد كنم كه به تيپ امام حسن مجتبي(ع) مأمور شوم. آقاي غلامي عليرغم اينكه خودش در تيپ تكاور دريايي بود، در ابتدا نظرش اين بود كه من در يگان زرهي مشغول شوم اما من بعد از بررسي به ايشان گفتم كه يگان زرهي پنج تانك بيشتر ندارد و من با توجه به اينكه آدم لجستيكياي هستم و متولد اهواز و آشنا با آب و دريا و قايق هستم دلم ميخواهد در يگان آبي خاكي مشغول شوم.
ايشان هم وقتي حرفهايم را شنيد، استقبال كرد و آقاي غلامي همان شب دستورالعملي تنظيم كرد و يك گردان پنج گروهانه تعريف كرد كه هر گروهان در حقيقت بشود يكي از گروهانهاي سكاني يكي از گردانهاي عملياتي. بعد يك ستاد گردان هم تشكيل داد و من شدم فرمانده گردان سكاني 9 نبي.
اواخر سال 1362 و تقريباً يك ماه قبل از شروع عمليات خيبر من آقاي غريبي كه از بچههاي گناوه بود و پدرش ملوان بود را به عنوان ؟ گردانم معرفي كردم و با هم تركيب خوبي شديم. بعد رفتيم سراغ گردانهاي رزمي تيپ و كل نيروهاي سكاني را جمع كرديم. اتفاقاً گردان سكاني هم تقريباً همه رسمي بودند و از كساني بودند كه آخرين دورههاي آموزش سپاه را همراه آقاي غلامي ديده بودند. بخشي از نيروهايمان را هم سربازهايي كه براي خدمت جذب سپاه شده بودند، تشكيل ميدادند. پانزده نفر هم بسيجي داشتيم مثل رضا سينهپهن كه در شوش از اوايل جنگ كار سكاني انجام ميدادند و گردان ويژهاي بودند.
محل گردان كجا شد؟
پادگان آموزشيمان در مارد بود و محل گردانمان هم شد محله مسيحيهاي آبادان گردان ظرف دو هفته تشكيل شده بود. همه يگانها و افراد جمع شدند. از بين نيروها فرمانده گروهان انتخاب كرديم. آن موقع خيليها بهم ميگفتند كه روي اين نيروهاي كمتجربه خيلي حساب نكنم اما از بين همان نيروها، خيليها زودتر از من موفق به گذراندن دوره دافوس شدند! بعد از شكلگيري گردان وقتي بحث آموزش رو بررسي كرديم ديديم دو مجموعه آموزشي داريم، يك پشت سد دز و يكي هم در مارد. بعد از آن هم بحث پادگان بقيها... مطرح شد كه آنجا بعدها يك مركز تعميرات قايق هم راهاندازي كرديم. به لطف خدا در فاصله يك ماه مانده به عمليات خيبر، هم گردان را شكل داديم و فرمانده گروهانش را مشخص كرديم و هم لجستيك برايش تعريف كرديم و در اثناي عمليات توانستيم مركز تعميرات و پشتيباني را راهاندازي كنيم و روي مبحث شناوري مسلط شويم.
از عمليات خيبر برايمان بگوييد.
چند روز مانده به عمليات، منطقه و محدودهاش مشخص شد چند نفر از بچههاي منطقه بندر بوشهر و جزاير هرمز را به عنوان بچههاي وارد جنوب همراه چند قايق فايبرگلاس رو به نام رزند/وقايق لاو/فرستادند پيشمان قرار بود من به عنوان فرمانده گردان با اين قايقها و تجهيزات آشنا شوم. من از قبل جداي تجربه معاون گرداني و لجستيكيام، از طريق دوستان قديمي پاسداري در بوشهر و كازرون خدمت كرده و تجربيات خوبي از آبهاي خليج فارس داشتند، به طور فشرده با مسائل دريايي آشنا شده بودم و رفته رفته تبديل شده بودم به يك فرمانده آبي خاكي. در عمليات خيبر تمام سكاني عمليات را تيپ امام حسن مجتبي(ع) پشتيباني كرد.
از آموزشهايي كه به نيروهاي سكانيتان ميداديد، بگوييد.
هيچ وقت يادم نميرود. در فصل سرد زمستان، در پهنة جزر و مد خليج فارس بچهها به سختي در كنار رودخانه آموزش ميديدند. مطمئن بودم اگر به تيپ امام حسن مجتبي(ع) پر و بال بيشتري داده ميشد موقعيت بسيار مناسبتري پيدا ميكرد. بچهها مظلومانه آموزش ميديدند و مظلومانه هم عمليات ميكردند. بسيجيوار كارهاي عملياتيشان را انجام ميدادند. يادم ميآيد تا هفت ماه بعد از عمليات خيبر در حالي كه تيپ فرماندهاش را از دست داده بود و فرمانده تعدادي از گردانها هم به شهادت رسيده بودند، آنها در منطقه شطعلي ماندند و پدافند كردند من مسئول محور پدافند بودم. تقريباً همه فرمانده گردانهايمان در مظلوميت مطلق شهيد شده بودند و ما بدون هيچ پشتيباني و تجهيزات مناسبي همان جا مانديم. تازه بعد از آن علاوه بر شط علي پدافند قرارگاههاي شهيد بقايي و شهيد باقري را هم به ما دادند. تا قبل از عمليات بدر كه ما در منطقه عمومي خيبر بوديم، قرارگاه مهندسي صراط در حال ساخت شبكة معابر جزاير بود و پد ؟ را به نام شهيد همت ميساخت. ما داشتيم به صورت خاكي خودمان را به مرز عراق نزديك ميكرديم. تا براي انجام هر شناسايي مجبور نباشيم با قايق چهل، پنجاه كيلومتر راه آبي طي كنيم. بحث طرح استقرار در آبراهها و پاسگاهها مطرح شده بود، در اين راه از كمينهاي عراق و هواپيماهاي قارقاركياش هم لطمههايي ديديم . در حقيقت سازماندهي و برنامهريزي اولين استقرارها در اين پاسگاهها باز هم توسط بچههاي سكاني انجام گرفت.
چطور؟
با همان قايقهاي نحيف و ضعيفي كه داشتيم، پالتهاي بزرگ را به سختي حمل ميكرديم و ميبرديم به نزديكترين نقطهاي ميتوانستيم دوشكايمان را رو به عراقيها سوار كنيم. در اين رفت و آمدها گاهي اوقات از شط علي چهل كيلومتر فاصله ميگرفتيم. خيلي موقعها هم قايقهايمان در اين ترددها گم و گور ميشد. آن وقت مجبور ميشديم شب، با فانوس و يك سري علايم هشداردهنده در آبراهها دنبال آنها بگرديم. شرايط سختي بود. در يك قايق سكاني ميبايست يك نفر تك و تنها در آن هواي سرد با آن قايقهاي ضعيف كلي امكانات و تداركات چهل كيلومتر پيش برود و ديگر چه طعمهاي از اين بهتر براي عراقيها؟! كمينهاي عراقي كه از كمينهاي بومي كمك گرفته بودند، كاملاً روي آبراهها تسلط داشتند و بچهها را آنجا شهيد يا اسير ميكردند. گاهي وقتها توفانهاي شديدي ميآمد و ما با قايقهايمان به چهار ساعت روي آب سرگردان ميشديم، موتور قايقها خاموش ميشدند، لاي چولانها گير ميكرديم.
يادم ميآيد در جزيره مجنون بچهها در كنار آب زندگي ميكردند و به خاطر اينكه كنار قايقهايشان باشند و بتوانند به موقع تداركات را برسانند بدون هيچ سنگر و پناهي كنار اين قايقها ميخوابيدند در آن محدوده موشهايي بودند كه از نظر قد و قواره از يك گربه معمولي بزرگتر بودند و ميآمدند و گوش، بيني و سر انگشتهاي بچهها را گاز ميگرفتند و خيلي راحت يك تكه از گوشت طرف را ميكندند. هيچ كس هم نبود كه اين بچهها را درك كند. انگار فكر ميكردند چون آنها پشتيبان هستند، مثل راننده ماشين هستند و هيچ مشكلي ندارند!
سردار، قدري هم از شيميايي شدن نيروهايتان بگوييد؟
زماني كه ايران داشت خودش را در منطقه البيضه و الصخره تثبيت ميكرد عراق ديد اسكله پشتيباني اين خط و عمليات شط علي است. به همين خاطر منطقه را به شدت بمباران كرد. از 288 نيروهاي گردان من چيزي حدود 140 نفر از بچههايمان به شدت شيميايي شدند. چند نفر از بچهها در حد نابينا شدن اذيت شدند. چند نفر هم موقع اعزام به خارج از كشور براي مداوا به شهادت رسيدند. زماني كه عراق شيميايي زد، جز بچههاي سكاني هيچ كس در پدافند نبود. بعد از يكي از آن بمبارانها (بمبارانهاي غيرشيميايي) رفتم قرارگاه نصرت پيش آقا رحيم و آقاي ياهك كه معاون آقا رحيم در بحث آبي خاكي بود و گفتم: ميشه از اين اف 14هايي كه بالاي سر قرارگاه ميچرخد بخواهيد كه قدري هم نزديك شط علي شود و گهگاه آن اطراف دوري بزنند. چون شما كه اين جا داخل سنگر هستيد، بمباران نميشويد اما بچههاي ما كه توي چادر هستند يكسره زير بمباران هستند!
يك روز نزديك غروب هواپيماهاي عراقي آمدند و منطقه را بمباران كردند. آن موقع نميدانستيم بمب شيميايي چيست و چكار ميكند. فقط براي لحظهاي حس كردم كه بوي سير منطقه را برداشته است. من چون از بوي سير بدم نميآمد شروع كردم به نفس عميق كشيدن و گشتن دنبال منشأ بو. توي همين فكر بودم كه ديدم حال بچهها، يكي يكي دارد به هم ميخورد. يك مرتبه پزشكي كه در بيمارستان پاسگاه صحرايي بود آمد سمتم و گفت: چفيهات را خيس كن و بگير جلوي بيني و دهانت، الان هست كه شما هم مثل نيورهايت حالت خراب شود. شما فرماندهاي، اگر اتفاقي برايتان بيفتند مسئوليت بچهها و رسيدگي به و.ضعيتشان معلوم نيست دست كي ميافتد!
همين طور كه داشت حرف ميزد از روي شلوار يك آمپول «آتروپين» بهم زد و يك چفيه خيس هم داد دستم و دوباره حرفهاي قبلياش را تكرار كرد. خدا لطف كرد و توانستم سر پا بمانم و به بچهها سر و سامان بدهم. بعد از اين اتفاق چون آب آشاميدن، وضو گرفتن و حمام رفتنمان از آب شط علي بود، بچهها تا چند وقت دچار مشكلات جدي ميشدند.
تا چه تاريخي در تيپ مانديد؟
به من مأموريت سه ماههاي داده بودند كه بيشتر از يك سال طول كشيده بود؛ اگر به عهده خودم بود قطعاً ماندن در تيپ را ترجيح ميدادم اما از طرف قرارگاه تكليف كردند كه چون شما در كار خودتون خبره شدهايد و تجربيات خوبي به دست آوردهايد، بايد بروي قرارگاه خاتم و آنجا مسئوليت بر عهده بگيري. براي عمليات بدر شدم مسئول پشتيباني قرارگاه دريايي نجف و قرارگاه خاتم. بايد ميرفتم پشت سد گتوند و سد دز و ظرفيتهاي شناوريشان را چك ميكردم، آموزشهايشان را كنترل ميكردم و گزارشاتي ميدادم به لجستيك قرارگاه خاتم كه مسئوليتش با آقاي احمدپور و بعد شهيد اسدينژاد بود.
پشتيباني قرارگاه كربلا را هم داشتيد؟
بله اما يگانهاي قرارگاه كربلا در عمليات بدر كمرنگ شده بود. در عمليات بدر به دليل تجربه عمليات خيبر شناورهايمان به شدت آسيبپذير شده بود و به من محض اولين لطمهاي كه ميخورد ديگر عملاً آن شناور بازنشسته ميشد. همان موقع براي قرارگاه بدر يك مركز پشتيباني دريايي تعريف كرديم. در پد الحچرده يادم ميآيد يك بار اين مركز پشتيباني بمباران شد و دوازده تا از بهترين و متخصصترين بچههايمان به شهادت رسيدند. در عمليات بدر شناورهايمان افزايش پيدا كرد. مثلاً لشكر امام حسين به فرماندهي حاج حسين خرازي آمد و شط علي را گرفت و آنجا مستقر شد. از طرف ارتش هم تعدادي شناور داشتيم به فرماندهي ناخدا حسيني كه در انگلستان دوره تكاوري ديده بود و با قايق جيميني و موتور قايق آشنايي كامل داشت. روز اولي كه ديدمش گفت: فلاني، ما اهل جنگ نيستيم. ما فقط توي كار تعميرات و نگهداري قايق، شناور و موتور قايق هستيم من هم رفتم پيش مجيد مرزبان كه فرمانده مهندسي قرارگاه نجف بود و از او خواهش كردم كه بيايد و برايمان در زير زمين يك سنگر بسازد تا ما بتوانيم وسايل و تجهيزات تعميراتمان را به آنجا ببريم. به اين ترتيب اولين مركز تعميرات و نگهداري موتور قايق در جنگ درست كرديم. متخصصين در عمليات بدر توانستند سيصد موتور قايق آسيب ديده و خراب شده را حين عمليات بازسازي كنند و كاري كنند كه با كمبود شناور و قايق مواجه نشويم.
آقاي احمدپور به عنوان فرمانده قرارگاه خاتم خيلي از اين بابت از ما تشكر كرد. يادم هست يك بار كه شهيد خرازي آمد آنجا و گفت: فلاني، قايقهايت همه داغونه! گفتم: حالا چي ميخواي؟! من موتور قايق ندارم كه بهت بدم اما موتورهاي خرابت را بفرست تا برايت درست كنم. با اينكه در مقطعي از تيپ امام حسن مجتبي(ع) رفتيد اما هميشه خودتان را امام حسني ميدانيد
چرا؟!
ببينيد نقطه عطف زندگي پاسداري من حضور در تيپ امام حسن مجتبي(ع) است. به قول بعضي از آدمها ما به طول زندگيمان كار نداريم و سر و كارمان با عرض آن است. تيپ امام حسن مجتبي(ع)، محفل عشق بود جايي بود كه من خيلي چيزها ياد گرفتم يادم ميآيد يك شب خيلي خسته بودم وقتي ميخواستم بخوابم به منشيام كه از بچههاي بهبهان بود گفتم كه يادت باشد براي نماز صبح حتماً مرا بيدار كني نكند خواب بمانم.
وقت نماز صبح گفت: بابا فرمانده گردانها همه بلند ميشوند و نماز شب ميخوانند شما چطور انقدر معطل ميكني كه نزديك است نماز صبحت قضا شود؟! با اينكه آن روزها تيپ در حال شكلگيري بود و سرمان خيلي شلوغ بود اما از حرف اين بنده خدا تكان خوردم و به خودم گفتم ببين چه جاي خوبي آمدهام. جايي كه يك پاسدار به فرماندهاش درس ميدهد. بايد جاي قشنگي باشد. همه بچهها، همه فرماندهها و معاونينشان از شهيد غلامي گرفته تا شهيد حبيب شمايلي و بچههايي مثل احمد باعثي هر كدام براي خودشان عالمي داشتند.
يك مرتبه وقتي از عمليات خيبر برميگشتيم، بچههاي تيپ را با هماهنگي محمد دزفولي برديم مشهد. من عاشق مكه رفتن بودم. در حرم آقا امام رضا(ع) او را چندين مرتبه به باقي مانده بچههاي تيپ قسم دادم كه كاري كند من مكه بروم. آن روزها فكر ميكردم كه شهادتم قطعي است و دوست نداشتم مكه نرفته شهيد شوم! وقتي برگشتيم تيپ خبر دادند از قرعهكشي سهميه حج دو نفر از تيپ براي زيارت انتخاب شدهاند كه يكي از آنها احمد باعثي بود. با اين كه خيلي ناراحت بودم از اينكه اسمم درنيامده اما رفتم و به او تبريك گفتم. او هم نه گذاشت و نه برداشت گفت: شما بايد جاي من بروي.
گفتم: اين چه حرفي است كه ميزني؟ روزي خودت شده من كجا بروم؟!
اين در حالي بود كه ما با هم رفاقت ديرينهاي نداشتيم كه او بخواهد چنين پيشنهادي به من بدهد. نميدانستم چه بر دلش گذشته به زور مرا برد پيش حسين كلاهكج و گفت: جاي من ايشان بايد برود مكه.
(بالاخره رفت جای احمد باعثی یا خیر؟)
نه، فقط من، که بسیاری از بچهها فضای تیپ را با هیچ جای دیگر عوض نمیکردند. خیلی از بچههایی که در تیپ بودند از شهرستانهای مختلف آمده بودند. شهرستانهایی که هر کدامشان برای خودشان تیپ جداگانهای داشت؛ اما رزمندهها آنقدر به فضای معنوی تیپ علاقه داشت که حاضر به جابجایی نبودند بحثی که در تیپ مطرح بود، بحث برادری و صمیمیت بود. بچههای شوش، اهواز، بهبهان، لرستان، اصفهان و ... هیچ کدام با همدیگر غریبگی نمیکردند و مثل اعضای یک خانواده دور هم جمع بودند. هیچ کس نبود که بگوید چون من اهوازی هستم زیر بار حرف فرماندة بهبهانی نمیروم.
به نظرتان تجمعاتی مثل همایش سالانه تیپ امام حسن مجتبی(ع) چه تأثیری میتواند داشته روی روحیه شرکت کنندگانش داشته باشد؟
حضرت آقا میفرمایند زنده نگه داشتن یاد شهدا، کمتر از شهادت نیست، برگزاری و شرکت در مراسمهای این چنینی باعث میشود که رفاقتهای ارزشمند آن سالها دوباره تازه و باطراوت شود. نکته جالب دیگر هم شرکت فرزندان و خانوادههای شهدای این تیپ است.
به نظرتان چرا شما که مسئول کار اجرایی در کشور هستید، این قدر دل و روحتان برای انجام کار فرهنگی در تب و تاب است؟
این نگاه درست نیست که فکر کنید چون ما درگیر کار اجرایی هستیم باید کار فرهنگی را کنار بگذاریم. وقتی مقام معظم رهبری این همه روی مسائلی مثل شبیخون و تهاجم فرهنگی، جنگ نرم و ناتوی فرهنگی صحبت میکنند به نوعی بر ما تکلیف میکند که در این صحنه هم حضوری پررنگ داشته باشیم. اگر من به عنوان یک خدمتگزار کوچک نظام در اندازه خودم نسبت به فرمایشات ایشان حساسیت نشان بدهم قطعاً در رساندن پیام شهدایی که روزی تنگ در آغوششان فشردیم و با آنها وداع کردیم، میتوانم قدم کوچکی بردارم. الان خیلی جاها میبینیم و میشنویم که میگویند چرا جنگ را بعد از فتح خرمشهر تمام نکردید. اینکه بعضیها این حرف را میزنند و بعضیهای دیگر مثل ما و دوستان رزمندهمان به خاطر پذیرش قطعنامه تا سر حد مرگ ناراحت میشویم، گواه روشنی از فاصلههای موجود بین افکار این دو نسل است که البته من معتقدم خیلی تقصیر جنگ ندیدهها نیست؛ چون این ما هستیم که حقایق جنگ را آن طور که شایسته بوده به آنها منتقل نکردیم. امروز من نوعی باید ظرفیتها و اتفاقات خوب و مثبت بیانات مربوط به انقلاب اسلامی و جنگ را طوری به نسل جوان منتقل کنم که آنها را هم در حظی که خودم از آن ایام بردم و رشد کردم، شریک کنم. این کوتاهیها کمکم باعث میشود نسل جنگرفته و جبهه دیده حضورش روز به روز در جامعه کمتر از قبل شود و جایگاه خودش را در یادها و خاطرهها از دست بدهد. واقعاً حیف نیست از سربازان گمنامی که اجازه ندادند حتی یک وجب از خاک این مملکت به تاراج برود حرف نزد؟!
دلیل موفقیت این سربازها را در چه میبینید؟
این بچهها پای منبر حضرت امام تربیت شده بودند و با وجود جوّ هرزگی زمان طاغوت هیچ کدام ذرهای خودباختگی در وجودشان نداشتند. همه تابع محض ولایت بودیم و جایگاه امام را به عنوان دریچهای رو به امام زمان میدیدیم و باور داشتیم که باید کاری کنیم و زمینهساز ظهورش باشیم. حقیقتاً بیتفاوتی در وجود هیچ کدام از ما راه نداشت. میخواستیم کاری کنیم در دینداری، دانش و صنعت به استقلال و خودکفایی برسیم. به نظرم ولایتپذیری رزمندهها مهمترین در پیشبرد اهدافشان بود. همین حالا هم حضرت آقا تکلیفمان را روشن کردهاند و با تقسیمبندی عوام و خواص و خود و غیرخودی به ما فهماندهاند که کجای کاریم، فقط اندکی تأمل نیاز است.
سردار ممنون که حوصله به خرج دادید و پای سؤالهایمان نشستید.

دوره ابتدایی را در منطقه شرکتی به نام استیشن درکوت عبدا... گذراندم. پدرم که از شرکت نفت بازنشسته شد، رفتیم اهواز و تا اول دبیرستان آنجا درس خواندم. بعد درسم را نیمه رها کردم و رفتم در شرکت ملی گاز و پالایشگاه مشغول شدم. سال 57 که شد همراه بقیه مردم راه میافتادم توی کوچهها و خیابانها و شعار میدادم.
انقلاب که پیروز شد، گروهی از بچههای ارزشی و انقلابی محلهمان یک تیم خودجوش طراحی کرده بودند به نام حزبا... . گروه حزبا... با گروههای معاندی که اکثراً خلق عرب بودند و علیه انقلاب وارد عمل میشدند و حرفهایی میزدند و تحرکاتی داشتند، مقابله میکرد و نهایتاً به درگیریهای جزئی ختم میشد. گاهی هم برای روشنگری میرفتیم به محلههای عربنشینی مثل قصیرآباد و لشگرآباد و آنها را راجعبه مسائل اتفاق افتاده و خلق عرب توجیه میکردیم.
چه تاریخی به سپاه پیوستید؟
سال 58 جذب سپاه شدم یعنی از شرکت ملی گاز به سپاه مأمور شدم. در این مأموریت مسئولیت برقراری امنیت شهر را داشتم. با گشتهایی که در خیابان و جادهها داشتیم، امنیت این راهها را فراهم میکردیم. یادم هست با بچههای اطلاعات عملیات اهواز میرفتیم به پاسگاههای شلمچه و خین و آنجا گشت میزدیم. دو مرتبه هم مأموریت رفتیم کردستان یک بار بیجار که کوتاه مدت بود و یک بار هم رفتیم و در پاکسازی پاوه شرکت داشتیم. آن زمان درست یک ماه از شروع جنگ میگذشت و من همراه بچههای گردان بلالی شده بودم.
چه شد که برگشتید و نماندید کردستان؟
از طرف سپاه اهواز فراخوان زدند که برگردید اهواز. خب آن زمان چگونه هنوز سازماندهی و تجهیزات خاصی نبود، همراه بچههای گردان بلالی بیش تر شبیخون میزدیم و روزها هم به وسیلة خمپاره اندازههایی که داشتیم، هدفهای مورد نظر را نشانه میرفتیم. در منطه حمیدیه، سیدیوسف و سوسنگرد بچهها موفق شدند شبیخون یا عملیاتهای ایزایی مثمرثمری انجام دهند.
همانطور که میدانید قبل از فرا رسیدن عملیات ثامنالائمه سپاه رسماً سازمان رزم خودش را تأسیس کرده بود، شما تا تشکیل سازمان رزم با گردان بلالی در چه منطقهای بودید؟
ببینید گردانهای بلالی جای ثابتی نداشت یعنی یک گردان متحرک بود که سپاه و آقارحیم هم در آفندها و هم در پدافندها از آن استفاده میکرد؛ اما با این وجود ما بیشتر در سوسنگرد و حمیدیه فعالیت داشتیم. یکی دو مرتبه هم به صورت مأموریتی به دزفول، شوش و دارخوین رفتیم. بعضی از بچهها هم در هویزه بودند. عملیاتهای و شبیخونیهای گردان بلالی به نوعی همپای جنگها نامنظم دکتر چمران بود.
چطور شد که به تیپ امام حسن مجتبی پیوستید؟
گردان بلالی بعد از عملیات فتحالمبین به تیپ 43 بیتالمقدس تبدیل شد، که این تیپ هم بعد از عملیات بیتالمقدس و فتح خرمشهر به دلایلی که بیان نشد، منحل شد و نیروهایش پراکنده شدند. در عملیات بیتالمقدس گردان نصر دستم بود. از غرب منطقه عملیات کردیم و بعد از 24 ساعت وقتی عراق دید دارد در محاصره قرار میگیرد خودش عقبنشینی کرد و ما هم صبح روز بعدش رفتیم به سمت مرز و پادگان حمید. آن زمان سردار احمد غلامپور که فرمانده قرارگاه کربلا بود تعدادی از بچهها را خواستند و آنها را به تیپ 22 بعثت که در کوشک مستقر بود، فرستادند. یکی از این نیروها هم من بودم. در تیپ 22 بعثت با آقای نجار، محمدپور و بیست و پنج نفر دیگر از بچههای گردان بلالی دور هم جمع بودیم. اواخر عملیات رمضان احمد غلامپور ما را احضار کردند و گفتند که با دو گردان از بچههای شوشتر و ماهشهر بروید و همراه بچههای تیپ امام حسین(ع) به فرماندهی حاج حسین فرازی در عملیات شرکت کنید. ما هم رفتیم اما متأسفانه عملیات ناموفق بود و نتوانستیم به مواضع مورد نظرمان دست پیدا کنیم.
همان موقع تیپ 22 بعثت منحل شد. با بازماندههای تیپ22 بعثت ، تیپ 43 بیتالمقدس و تیپ 46 فجر، تیپ جدیدی به نام امام حسن مجتبی (ع) به فرماندهی شهید حسن درویش تشکیل شد. بعد از تشکیل هسته فرماندهی تیپ، ما قبل از عملیات محرم و بدون اینکه جایگاه خاصی برایمان تعریف شده باشد به تیپ پیوستیم.
یعنی همراه تیپ در عملیات شرکت کردید؟
بله. با بچههای تیپ رفتیم و در منطقه مستقر هم شدیم اما چون ما نیروی احتیاط و پشتیبانی بودیم احتیاج نشد که وارد عمل شویم.
در عملیات بعدی، یعنی عملیات والفجر مقدماتی چطور؟
در عملیات والفجر مقدماتی سازمان رزم توسعه پیدا کرد و تیپ امام حسن مجتبی(ع) هم به یک لشگر با سه تیپ تبدیل شد. فرمانده یکی از این سه تیپ شهید عبدالعلی بهروزی بود و من هم جانشین بودم. در عملیات والفجر مقدماتی در شناسایی، هدایت و عملیات رزمندهها فعال بودم. در مرحلة دوم عملیات، باز به عنوان فرمانده گردان با بچههای یک گردان دیگر از راه مهرمز در عملیات شرکت کردم و در همان، مرحله دوم هم مجروح شدم.
بعد از عملیات والفجر مقدماتی مأموریت جدیدی به تیپ پیشنهاد میشود و آن هم این که تیپ باید تبدیل به یکی تیپ آبی خاکی شود...
بله، دقیقاً این شد که اولین تیپ یگان آبی خاکی بهنام در تیپ مستقل تکاوری امام حسن مجتبی (ع) تشکیل شد.
خب، سردار دلمان میخواهد از عملیات خیبر بگویید و از ماجرای اسارتتان.
وقتی تیپ به تیپ آبی خاکی تبدیل شد، ما چیزی در حدود یک ماه در پلاژ در دزفول دورة آبی خاکی را زیر نظر مربی ارتشی دیدیم. بعد از آن هم همراه بچههای اطلاعات عملیات نیروهای سپاه در آبادان مستقر شدیم. هنوز گردانها آنموقع تشکیل نشده بود و بچهها برای شناساییهای محورهای مختلف فاو میرفتند. به دلیلی که متوجه نشدیم منطقة عملیات عوض شد.
در عملیات خیبر، من فرمانده گردان محرم بودم و در روز سوم عملیات وارد عمل شدم. شب اول خطشکنی ما در آرایش رزم نبودیم. وقتی هم که رفتیم خط میدیدیم که گردانها هر روز تلفات سنگینی میدهند و برمیگردند. آتش شدید و سنگین توپخانهها، خمپاره، بمباران هواپیماها و رفتوآمدهای مرتب هلیکوپترهای عراقی وضعیت بسیار نابسامانی در منطقه ایجاد کرده بود.
هفت، هشت روز با بقایای نیروها در منطقه مقاومت کردیم در حالی که فاصلهمان با عراقیها چیزی در حدود پنجاه متر بود! آنها همگی با تانک آرایش نظامی به خودشان گرفته بودند و سلاحهای سنگین و نیمهسنگین مرتب به نیروهایشان میرسید. ما هم پشت خاکریز بودیم و عقبهمان هور بود! تنها مهمات سبک، قدری آذوقه و جابجایی مجرمین و شهدا، دستاورد رفتوآمدهای ماشینها به عقب بود! دشمن هر روز صبح پاتک میزد چون میخواست یکی از جناحین سمت نیروهایش را آزاد بکند اما، با رشادتی که بچهها از خودشان نشان میدادند، آنها و زرهیشان را به عقب میراندند!
چند روز این وضعیت ادامه داشت؟!
هفت، هشت روز! شهید یدکام و شهید حاتم کمایی بچههای خمپارهانداز دقیق و کاردرستی بود که حماسههایشان باعث شد دشمن نتواند ظرف این مدت به اهدافش برسد و پیشروی کند. وقتی شلیک میکردند درست میزدند وسط جمع عراقیها و تارومارشان میکردند.
روز دهم ما نفهمیدیم که جبهههای غربی بالای سد ما شکست خوردند و عقبنشینی کردند و فقط مانده روستای البیضه! وقتی بچهها تماس گرفتند و گفتند نمیدانیم چرا تانکهای عراقیها با گلولههای آرپیجیها منفجر نمیشود، متوجه شدیم عراقی با تی 72هایش دارد پیش میآید. از سه محور یعنی از غرب، جنوب و شرق به ما حملهور شده بودند. ساعت سه بعدازظهر بود که شهید خداداد اندامی گفت: فلانی، عراق پاتک سنگینی کرده. چه کار کنیم؟ گفتم: چارهای نیست، کسی الان هم نمیتونه نیروهایی رو که ریختن اینطرف سازماندهی کنه. شما بیا و توی جادة البیضه و بچهها رو بفرست آن سمتها در اولین فرصت بفرستیمشون عقب که بیش از این آمار تلفاتمان بالا نرود.
حدود ساعت چهار صبح همان شب شهید بهروزی با من تماس گرفت و گفت: پرویز کاری نمیشود کرد، اگر میتوانید مثل پلاژ با شنا برگردید عقب! گفتم: باشه، بذار ببینم چه کار میتونیم بکنیم.
هوا سرد بود. فاصله هم تا عقبه چیزی در حدود چهل کیلومتر بود. هیچ موقع هم پیش نیامده بود که من بروم و هور را شناسایی کنم. منطقه به طور کامل برایم مبهم بود. تا شب که عراقیها البیضه را با توپخانه و تیر مستقیم تانک گلوله باران کردن و تمام روستا را با خاک یکی کردند همانجا بودیم و بدون اینکه هیچ پناهنگاهی داشته باشیم. تا بعدازظهر به محاصره کامل درآمده بودیم. من قبل از تماس بهروزی به بچهها گفته بودم هرچه قایق در روستا میبینید بردارید و تا آنجا که میتوانید برگردید عقب. چون شرایط را طوری میدیدم که میدانستم راه برگشتی وجود ندار. بچهها را در گروههای چهار، شش و ده نفر سوار قایق و بلم و هرچه دم دستمان بود میکردم و میفرستادمشان عقب.
نزدیک صبح خودم و یک نفر دیگر سوار یک قایق سوارخ شدیم. هر چند دقیقه یک بار قایق پر از آب میشد مسیری را پیش گرفته بودیم که پانصد متر بعدش خوردیم به بنبست. خاصیت هور همین است، اگر مسیرش را وارد نباشی مرتب به بنبست میخوری. هلیکوپتر شناسایی دشمن بکره بالای سرمان میچرخید به ناچار زیدنیهای خودمان را پنهان کردیم. آنها هم مرتب هم از بالا منطقه را کنترل میکردند، هم از پایین گشت میزدند.
دم غروب دوباره رسیدیم به روستای البیضه. تا صبح در قایق ماندیم. دم صبح از قایق پیاده شدیم. تمام این مدت دور خودمان چرخیده بودیم . روستا در اشغال کامل گردانها و تکاورهای عراقیها بود. آمدیم در یکی از خانههای روستا پنهان شدیم تا شب که ما را دیدند.
وقتی شما را گرفتند، یادم هست بچهها خیلی نگران بودند. میدانستم آنها از خیر اذیت و آزار بچههای رزمنده معمولی نمیگذرند دیگر چه برسد به یک فرمانده محور یا فرمانده تیپ...
از آنجا انتقالمان دادند به الکساره و بعد هم بصره. اول به شناسایی کاری نداشتند و فقط مشخصات فردی را مینوشتند. آمدیم تا بغداد. انجا در سلول سه در دو مان که پنجاه نفر را داخل چسبانده بودند تعدادی اسیر قاچاقچی بود اهل استان فارس. تعدادی از بچهها هم بچههای تیپ امام حسن مجتبی بودند. بچهها آنجا گفتند ما نمیدانستیم شما اسیر شدهای و فکر کردیم برگشتهای عقب، به همین خاطر وقتی اسم فرماندهمان را پرسیدن ما هم اسم شما را گفتیم! هنوز نرسیده لو رفته بودیم! موقعی که میخواستند بچهها را به اردوگاه بفرستند، یکییکی اسامی را میخواندند. هرچه گفتند پرویز رمضانی (آنها پ را نمیتوانستند تلفظ کنند) بلند شدم. دیدم بینشان ولولهای افتاد که پس این پرویز رمضانی کو؟ اسم همه را خواندند رفتم و گفتم اسم مرا نخواندهاید! گفتند تو پرویز رمضانی نیستی؟!
گفتم: نه اشتباه نوشتهاید، من بهروز حیاتیام!
آنها هم پرویز رمضانی را خط زدند و نوشتند بهروز حیاتی.
به اردوگاه منتقل شدید؟
بله. بعد از یک پذیرایی مفصل در بدو ورود به اردوگاه موصل 2، عراقیها شروع کردند به گشتن. میخواستند در بازجوییهای تخصصیشان از بین اسرا پاسدارها و روحانیها را جدا کنند. یکی دو تا از بچهها هم به خاطر شکنجة زیادی که شده بود، اسم مرا به عنوان پاسدار به عراقیها گفته بودند. البته آنها گفته بودند که پرویز رمضانی که فرمانده ما است، اینجاست! البته همانجا به بچهها دلداری دادم که بالاخره شما خیلی اذیت شدهاید و چارهای جز این نداشتید اما در مقابل عراقیها کوتاه نیامدم
که من بهروز حیاتی هستم نه پرویز رمضانی. بالاخره بعد از چند ماه شکنجه دست از سرم برداشتند. من تا آخر اسارت با نام مستعار بهروز حیاتی با خانوادهام مکاتبه میکردم.
خواهش میکنم قدری از دوران اسارتتان بگویید...
بعد از یک سال و یک ماه عراقیها اجازه دادند که صلیب از اردوگاه ما بازدید کند. یعنی از سرنوشت اسرای عملیات خیبر تا سیزده ماه هیچکس اطلاعی نداشت. این بیخبری صلیب باعث شد بچهها فشارهای زیادی را متحمل شوند. فشارهایی که عموماً فشارهای روحی بودند. بچهها حاضر بودند روزی صد تا کابل بخورند اما بعدش با خیال راحت بروند و یک گوشه بیفتند. چندوقت که گذشت و بچهها توانستند خودشان را پیدا کنند، سازماندهیهایی بین بچهها اتفاق افتاد و گروههای مختلف ورزشی، سیاسی و آموزشی تشکیل شد و بچهها کارهای فرهنگیای جدید و جالبی را شروع کردند.
تدریس قىآن، نهجالبلاغه، سواد به بیسوادها، زبان انگلیسی، خط تحریری و دهها مورد دیگر از جمله فعالیتهای بچهها بود. اینها همه در حالی بود که امکانات بچهها در حد صفر بود و آنها با استفاده از خلاقیتشان این کلاسها را اداره میکردند. کاغذهای یادداشتمان مقواهای خیسخورده و ورقورق شدة قوطی تاید بود. کمکم شرایطمان طوری شد که در طول روز وقت هم کم میآوردیم. عراقیها هر روز روزنامههای خودشان را برایمان میآوردند. ما هم با توجه به شناختی که از شرایط داشتیم به خوبی و به درستی، مسائل را برای خودمان تحلیل میکردیم.
(این متن ادامه دارد...)
All rights reserved by مردان کوهستان ; Designed and supported by IRLEADER.ir
|
|
|
Loading
|